تحلیلی روان‌شناختی از مثنوی «سایه‌ی ناآشنا» سروده‌ی ظاهر سارایی؛

«سایه‌ی ناآشنا»

WhatsApp Image 2021-07-24 at 20.13.02

 

………………………………….

مهدی آرمانی

گاه می‌آیی به استقبال من
گاه‌گاهی می‌دوی دنبال من

من تو را جایی نمی‌دانم کجا
دیده‌ام ای سایه‌ی ناآشنا

آدمی، جنّی، جنونی، چیستی؟
در سر راهم چرا می‌ایستی

گرچه گاهی از تو وحشت می‌کنم
من به تو یک روز عادت می‌کنم

آه ای ناآشنای آشنا
می‌کنی در برکه‌ی روحم شنا

می‌زنی در کوچه‌ی قلبم قدم
می‌زنی آرامش خوابم به هم

نیمه‌شب‌ها پشت بام خانه‌ام
می‌کنی با های‌هو دیوانه‌ام

پایکوبی می‌کنی بر بام من
می‌بری در پایکوبی نام من

من تو را جایی نمی‌دانم کجا
دیده‌ام ای سایه ناآشنا

گاه‌گاهی می‌نشینی پیش من
پیش چشمان جنون‌اندیش من

تا نگاهت می‌کنم رم می‌کنی
سایه‌ات را از سرم کم می‌کنی

می‌روم خود را تماشا می‌کنم
هرچه جز آیینه حاشا می‌کنم

محو تصویر عجیبم می‌شوی
مات چشمان غریبم می‌شوی

خنده را در صورتم حک می‌کنم
ناگهان در عکس خود شک می‌کنم

می‌روم نزدیک‌تر خم می‌شوم
خیره در آن درک مبهم می‌شوم

می‌پری از قاب آیینه برون
می‌شود پر خانه از بوی جنون

گرچه گاهی من از تو وحشت می‌کنم
من به تو یک روز عادت می‌کنم

قسمت من می‌شود آخر شکست
گیری آن هنگام دستم را به دست

مثل طفلی می‌کشی دست مرا
می‌کشانی تا نمی‌دانم کجا

می‌رویم و بی تکلم می‌شویم
در میان سایه‌ها گم می‌شویم
مثنوی ” سایه‌ی ناآشنا” از شعرهای مجموعه” به هر چه تازه سلام” در سال ۸۱، انتشارات نیستان، سروده‌ی ظاهر سارایی شاعر است.

“سایه‌ی ناآشنا” را بارها خوانده‌ام و به دنبال این سایه‌ی ناآشنا بیت‌ها را مرور کرده‌ام. بیت‌هایی که چون حلقه‌های زنجیر به هم متصل‌اند!
سایه را از می‌توان از زاویه‌ی علم روان‌شناسی و از منظر کهن‌الگوها نگریست. کهن‌الگوی سایه در همه‌ی انسان‌ها در طول تاریخ تکرار خواهد شد.

سایه را می‌توان قسمت تاریک ذهن دانست؛ جایی که مخزن عظیم تمایلات و آرزوها و عقده‌های سرکوب‌شده است.

بیت اول شعر با نوعی دوگانگی آغاز می‌شود.

“گاه می‌آیی به استقبال من

گاه‌گاهی می‌دوی دنبال من”

دوگانگی، هسته‌ی مرکزی کشمکش‌های انسان است. در حقیقت دوگانگی مرکزی‌ترین کانون تجربه‌ی انسانی است.

” من تو را جایی نمی‌دانم کجا
دیده‌ام ای سایه ناآشنا”

شاعر با آوردن عبارت، جایی نمی‌دانم کجا، بیت را ابهام‌آلود و رازناک می‌سازد و خواننده را در این سرگشتگی با خود همراه می‌کند. به تعبیر ” کارل گوستاو یونگ” سایه جایی است که بر ابعاد وجودی ما سایه افکنده و روی ساختارهای روانی ما تأثیرگذارند و “سایه” مخزنی است که در آنجا، زندگی و مرگ، خیر و شر، باهم همزیستی دارند و راز پذیرش این همزیستی، آگاهی بر سایه‌های درونی ماست.
گر چه گاهی از تو وحشت می‌کنم
من به تو یک روز عادت می‌کنم

و این وحشت از روبرو شدن با ” سایه” در نهانگاه انسان است و با استفاده از مکانیسم‌های دفاعی” انکار” این وحشت و واهمه را از دایره‌ی خودآگاهی بیرون می‌رانند. سایه‌ای که لحظه‌لحظه همراه ماست و بر ابعادی وجودی ما تأثیر می‌گذارد.

“می‌زنی در کوچه‌ی قلبم قدم
می‌زنی آرامش خوابم به هم”

مثل طفلی می‌کشی دست مرا
می‌کشانی تا نمی‌دانم کجا

سخن از درماندگی در مقابل سایه‌های درونی است؛ سایه‌هایی که ابعاد خودآگاهی را در سلطه‌ی خود دارند. شاعر با ملموس کردن و محسوس ساختن این” سایه‌ی ناآشنا” مخاطب را با خود در این سردرگمی همراه می‌سازد.
گاه‌گاهی می‌نشینی پیش من
پیش چشمان جنون‌اندیش من

تا نگاهت می‌کنم رم می‌کنی
سایه‌ات را از سرم کم می‌کنی

محو تصویر عجیبم می‌شوی
مات چشمان غریبم می‌شوی

خنده را در صورتم حک می‌کنم
ناگهان در عکس خود شک می‌کنم

آیینه، خودآگاهی شاعر است؛ جایی که می‌توان با زلال این آیینه، “سایه‌ها ” را به تماشا نشست.
می‌پری از قاب آیینه برون
می‌شود پر خانه از بوی جنون
کهن‌الگوی”سایه” میراث مشترک بشر است و این تکرار ادامه دارد.
“می‌رویم و بی‌تکلم می‌شویم
در میان سایه‌ها گم می‌شویم” …

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *