وزنهبردار ایرانی باید رکورد جهان را می شکست.باید وزنهی ۲۶۱ کیلویی را بالای سر میگرفت تا ۱۶۸ فرشته مینابی را خوشحال کند
باید زیر کوهی از آهن میرفت.بی آنکه پاهایش بلرزد،بی آنکه سکندری بخورد، بی آنکه هراسی به دل راه دهد.اما شکستن رکوردجهان،کار آسانی نبود.قدرت می خواست، جرئت می خواست و عشق به میهن…
باخودش گفت؛
“شاید خدا کمک کنه، شاید فرشتهها کمک کنن، خدا رو چه دیدی شاید چشم مردم جهان را به فاجعه میناب خیره کنم!”
ناخودآگاه تصویری زیبا در ذهنش نقش بست؛ تصویری از فرشتگان مدرسه میناب که آرام آرام به او نزدیک شدند، دورش حلقه زدند، لبخند زدند، دستهای کوچکشان را به میله وزنهها گره زدند و قهرمان تیم ملی ایران را تشویق کردند؛ یعنی اینکه ما همه درکنارت هستیم، تشویق می کنیم، ایران… ایران میگوییم، تو هم یا علی بگو!
وزنهبردار ایرانی در برابر دیدگان جهان، مصمم و استوار، میلهی وزنهها را لمس کرد، تردیدش رنگ باخته بود ، دلش قرص و محکم شده بود، پرچم ایران را در ذهنش مرورکرد، کوله پشتی خونین کودکان میناب را مجسم کرد، بدنهای تکهتکه، دستهای بریده، پاهای شناور در خون، نیمکتهای سوخته، کتابهای شعلهور که شاهدی بر حمله ناجوانمردانهی دشمن به کودکان ایرانی بود.
قهرمان، آهسته زیر لب زمزمه کرد:
“خدایا منو شرمنده بچههای میناب نکن! یادشان در قلب منه، نامشان بر سینهم حک شده.”
آنگاه تمام نیرویش را به کار گرفت، نعرهای شیرافکن زد و “یا ابوالفضل” گفت و کمی بعد تماشاگران تلویزیون در سراسر جهان به احترام کودکان شهید میناب، تمام قد ایستادند، کف زدند و هورا کشیدند. قهرمان ایرانی کاری کرده بود کارستان، وزنهی ۲۶۱ کیلویی روی هوا بود، بر بلندای دستان نیرومند وزنهبردار ایرانی، هرکول ایرانی اسم کودکان مینابی را بالا برده بود و رکورد دوضرب جهان را شکسته بود.
تا چشم دشمن دون، کور شود، تا کورشود هرآنکه نَتوانَد دید!
خدادادابراهیمی