نگاهی به داستان ” عاطفه در غبار”

۲۰۲۱۰۴۲۳_۱۸۴۶۱۹

……………..

مهدی آرمانی

مجموعه داستان ” عاطفه در غبار” اثر استاد خداداد ابراهیمی است که در در دهه شصت نگاشته شده ودر دهه‌ی هشتاد به همت انتشارات ” اکنون” ( تهران) منتشرشد.
“عاطفه در غبار” شامل یازده داستان کوتاه است و همان طوری که نویسنده در مقدمه کتاب عنوان کرده است:

“در نگارش و پرداخت داستان ها از هر گونه تعقید لفظی،اطناب،زشت نمایی و هرزه گویی پرهیز شده است. در واقع همه چیز با بیانی ساده و موجز و برشی کوتاه از زندگی قهرمانان داستانها با درونمایه انسانی و ارزش های اخلاقی عنوان شده است”

استاد خداد ابراهیمی از داستان نویسان پیش تاز و مترجمان و روزنامه نگاران ایلامی است که از عناوین فرهنگی و ادبی اش،رئیس خانه مطبوعات کشور، دبیر علمی دبیر خانه ادبیات فارسی وزارت آموزش وپرورش، دبیر اجرایی همایش کشوری اهل قلم، معلم نمونه کشوری در سال۸۸ و…می توان اشاره کرد.

خداداد ابراهیمی خالق آثاری چون، عاطفه در غبار،در خلوت کوچه های ایلام،دایره آتش و ترکش،قصه های مردم ایلام ، تاریخ مطبوعات ایلام، و آثار متعدد دیگر است.

عاطفه در غبار نخستین اثر چاپ شده استاد ابراهیمی در قالب داستان کوتاه در دهه‌ی هشتاد است.

“عاطفه در غبار” نخستین داستان مجموعه عاطفه در غبار است که عنوان مجموعه هم بر گرفته از این داستان است.

عاطفه در غبار عنوانی زیبا و قابل تأملی است که تداعیگر مفاهیمی چون عاطفه و مهرورزی وبی مهری و سنگدلی روزگار نیز می تواند باشد.

داستان حول محور” عاطفه” و دیالوگ هایی است که در فضای یک خانواده روایت می گردد.

داستان با این جمله کوتاه آغاز می شود:

“عاطفه را باید می کشتیم! ”
و ناخودگاه ذهنت آبستن سوال های زیادی می گردد و عاطفه ای که در ذهن داشته بودی را می گذاری و به دنبال عاطفه ای می گردی که وجودی عینی دارد و نفس می کشد و حرف از کشتن اوست!

” عاطفه را باید می کشتیم، یعنی همه اعضای خانواده و فامیل، این تصمیم را گرفته بودند که عاطفه بیچاره را سر به نیست کنیم.آگهی ترحیم،چند تکه پارچه سیاه، دیگ طباخی، و اسباب و لوازم مراسم ختم. حالا مانده بود که با چه روشی عاطفه را بکشیم، خفه اش کنیم،سم به خوردش بدهیم و یا…تازه کی باید داوطلب این کار باشد. کی دل و جرأت این کار را دارد؟!”

شروع داستان از زبانی برادری روایت می گردد که خواهری به نام” عاطفه” دارد و در خانواده به عنوان موجودی اضافی نگریسته می شود که باید هر چه زودتر سر به نیست شود

در ادامه داستان “دایی جابر” عضوی از خانواده است که مدام درصدد ترغیب دیگران، پدر خانواده، هاجر، خواهر عاطفه و برادر به کشتن عاطفه است.

” دایی جابر در مقام تشویق پدر گفت:

مرحبا،آفرین به این شهامت. این شد یه تصمیم عاقلانه. بابا من خیلی وقت پیش این گفته بودم این یک مشت گوشت و استخونو می خواین چیکار؟!
خلاصش کنید.راحتش کنین طفلکی رو…”

و در ادامه داستان قرعه ی سر به نیست کردن ” عاطفه” به نام هر کس که می رسد عاطفه ای درونی مانع از قتل” عاطفه” می گردد.

“حرفهای دایی جابر ناتمام مانده بود که پدر به طرف اتاق عاطفه رفت.از پشت پنجره چوبی می شنیدم که پدر خطاب به عاطفه گفت:

دخترم عاطفه؟! منو ببخش بابا! می خوام از این زندگی نکبت بار خلاصت کنم.

اینرا گفت و پتو را از روی عاطفه کنار کشید. دستهای لرزانش را بسوی گلوی عاطفه دراز کرد. چند لحظه همانطور ماند و کاری نکرد انگار دردی سنگین قب پدر را می آزارد. ناگهان فریادی کشید:

“نه، نه من این کار را نمی کنم. مگه من قاتلم؟! اون هم قاتل دختر خودم”

در ادامه داستان مادری سر می رسد که بر “دایی جابر” که نمادی از سنگدلی است عتاب می کند و عاطفه مادری اش را نثار “عاطفه” می کند.

“من یه موی عاطفه رو با همه شماها عوض نمی کنم. خودم نوکرش میشم. مثل همیشه، مثل سی سال گذشته.با عشق تمام، با همه وجودم”

و باز مادر است:

“خوش به حالت عاطفه که چیزی را نمی بینی،چیزی را نمی شنوی دنیا از سنگدلی وقساوت پر شده”

در داستان” عاطفه در غبار” مادر نماد مهر و عاطفه است و پیوند عاطفی مادر و “عاطفه” به خوبی به تصویر کشیده شده است.

“مادر عاطفه را کول می کند و در میان حیاط چرخی می زند، عاطفه جون! با این خونه خداحافظی کن دخترم.
با این حوض ماهیها، با این جماعت، با این درخت عناب، با همه این ها خدا حافظی کن دخترم.”

مادر بدن بی حس و خاموش عاطفه را مثل گنجی پر از ارزش کول کرد و از خانه خارج شد. کوچه از مادر و عاطفه خالی بود.

و در قیاسی دیگر نویسنده عاطفه را مادری می داند که منبع امن عاطفی و روانی انسان ها می تواند باشد و همچنین گنجی ارزشمند که ارزشی ورای تصور دارد.
داستان” عاطفه در غبار” روایت عاطفه ای است که در غبار بی مهری و سنگدلی نفس می کشد!

به تعبیر دیگر “عاطفه” عاطفه ای درون ماست که این روز ها رفته رفته به فراموشی می رود.از نگاه دیگر عاطفه گمشده ای است درونی، که شاید روزی پیدایش کنیم!

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *