…………………………..
✍ عبدالصاحب ناصری
برای مجاهد پیر سلوک حاج محسن چناری
« اِنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتٌَقَوا وَ الٌَذینَ هُم
• مُحسِنونَ » (نحل ـ ۱۲۸ )
در مدخل روضة الشهدای علی صالح (ع)
ـ صالح آباد ایلام ـ که چهره به جانب چپ میگردانی، گویا کتاب معرفتی گشودهاند! در سرخط و سطر نخست این کتاب پیری سالک، پدرانه رو به قبله آغوش بر فرزندان دلیر شهیدش گشوده است. نخستین را که گرمْ در بغل ابوت فشرده، شهیدی است ” گمنام “، پس از آن شهید جعفر چناری و بعد دهها جوان گلگون کفن دیگر!
مؤمن (حاج محسن چناری ـره ـ ) در طلایهٔ این مجلس نور، در حالی که تبسمی ملکوتی بر درخشندگی سیمایش صد چندان میافزاید، میزبان است و به زائران صمیمانه خوشامد میگوید. در زادروز خجستهٔ اُمید انسان و منجی بشر، حضرت ولیالله الاعظم، در خلوت عصرگاه مهمان مائدهٔ مهرِ مؤمن بودم. نمیتوانم از حس و حالم چیزی بنویسم و بگویم، اما در آن احوال قصد ادای تکلیفی قضا نمودم. گزاردن تکلیف نوشتن و نشر یاداشتی پیرامون ” بیکرانِ مؤمن “، به قصد تکریم روح “بندگی و رستگی “.
• مؤمن، مؤمن بود به تمام کلمه. انسانی از کسان خدا که در جمعیت و جمع و جامعه کماند و گُماند. لازم به نسبت و قرابت و مجالستشان نیست، در نگاه نخست مقیم دل میشوند، اقامتی ابدی! گویی از ازل وجود همراهشان بودهای، پا به پایشان آمدهای و جان را به نامشان قباله زدهای!
• مؤمن، امن بود، امان بود، در کنارش به آرامش میرسیدی بیآنکه با تو سخنی گفته باشد. موجهای بلند تشویش درونت در ساحل صفای باطنش سر به فروتنی فرو میآوردند و نگاهت که به سیمایش دوخته میشد، گم شدهات را مییافتی؛ انسان را !
• مؤمن، تجسمی از معیت ” الله ” بود، احدی از همان طوایفی که خداوند میفرماید همراه آنان هستم؛ ” ان الله مع … “، این معیت هویدا بود، رایحهٔ نَفَساش که استشمام میکردی حس و حالت، دیگر میشد!
• انیس و جلیس دائمی قرآن، در مجالس ختم ـ ولو برای دقایقی ـ که مینشست، دست در جیب میبرد، قرآن قطع جیبی و همراه مدامش را در دست میگرفت و عطر و نور ترتیل قرآن در مجلس میپراکند، چنان سلیس و زلال قرآن میخواند که جذب آن میگشتی. مؤمن مونس قرآن بود و با آن زندگی میکرد.
• مؤمن، خالصانه متواضع و مردمی بود، تواضعش چنان بود که سبب میگشت در چشم و بر چشمش بگیری و بنشانیاش. هیچ امر و فضیلتی موجب تفاخر و تمایز او از متن توده نگشت.
• مؤمن، نخل سایه گستر پرثمری بود که کوچک و بزرگ از آن منتفع میگشتند، کام به حلاوت بَرَش میگشودند و در خنکای ظِلِ ممدودش، سختی و خستگی مینهادند و سر به پای تواضعش مینهادند.
• پیرِ پارسایِ بیدارِ شب زندهداری که ” سیماهم فی وجوههم من اثر السجود ” را در مقام سلوک عملی به تجربه نشسته بود، آن سیمای متبسم را بر کسی در هم نکشید و توفان شداید آن گلِ لبخند را از بهشت رخسارش نگرفت.
• مؤمن، روح بلند ایثار و مجاهدت بود. در دفاع از کیان وطن و ارزشهای متعالی آن و در پیکار با خصم در حالی که خود طلایهدار بود، دو عزیز دلبندش جعفر و حمزه را نیز توأمان در یمین و یسار داشت.
• مؤمن هرگز از شُکوه معاملهاش با خدا و مردم در تقدیم دو شهید سرو قامت سرافراز، با شِکوه و منتگذاری و طلبکاری نکاست و همین سبب طلوع جاودانهٔ او در جان مشتاقان گشت.
• حاج محسن از آغاز و عنفوان جوانی مسافر دائمالسفر مسیری بود که به خدا ختم میشد و در طی این طریق منتهی به خالق مشی پیوستهروی گزید و از تندی و خستگی در این وادی احتراز و اعراض عارفانه نمود و
• مؤمن در بیست و ششمین روز از خرداد ۱۳۹۹ پس از نُه دهه زندگی پاک توأم با مجاهدت و مراقبت مستمِرّ دعوت ” یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک ” را در بستری از حیات طیبه و خلوص بندگی، لبیک مؤمنانه گفت و در سرای ابدی، طلوع جاودانه نمود و جعفر شهید و حمزهٔ گمشدهاش را پس از سالیان دور چشم انتظاری در سینهٔ سرشار از محبت و معرفتش که مخزن سرّالله بود فشرد و بر مائدهٔ رحمت پروردگار کریم بر حلقهٔ مجاهدان شهید نزول مؤمنانه نمود و دیار ما از موهبت وجود عارفی پارسا و بیادعا محروم گشت.