……………………………
♦مهدی آرمانی
“شەوگار زمسانی” عنوان مجموعه داستان های عامیانه کردی، تالیف رضا آبی از نویسندگان و پژوهشگران داستان های عامیانه است.
“شەوگار زمسانی” مجموعه ای گردآوری شده از ۳۰ داستان کوتاه و موجز است و به نوعی با توجه به آوردن پندها و نکات اخلاقی،در دسته ی ادبیات تعلیمی نیز می توان قرار داد ونویسندگان این قصه ها همین مردمان ساده و بی آلایش این دیارند که قرن ها در کنار هم زیسته اند.
“شەوگار زمسانی” مملو از داستان های زیبا با عنوانی ساده است که گاه به زبانی ساده مفاهیم عمیق زندگی را به تصویر می کشد.
عنوان هایی که در عین سادگی، شنونده را به درنگ وا می دارد.
عنوان هایی چون:
کوڕ و دوەت پاتشا،کەوتر چووین،وەو خەسۊرە،شاێ ماران،ژن و عزراییل و….داستان های دیگر از این دست است.
مولف کتاب”شەوگار زمسانی” روای داستان های عامیانه ای است که با کودکی اش پیوند درد؛ آنجایی که طبیعت ناب بود و ترانه زلال چشمه ها بود و آسمان ستاره پوش شب های زمستان!
“شەوگار زمسانی” مجموعە ای است سرشار از افسانه ها و آرزوهای خفته و گاه روایت های داستانی و خیالی؛ والبته از زاویه ای دیگر، ردپای باورها را می توان در این اثر دید.
در روزگاری نه چندان دور، که هنوز رسانه ها زندگی سنتی را تسخیر نکرده بودند داستان های عامیانه و متل های کردی در دل شب های سرد زمستانی،
گرما بخش خانه های کاهگلی و سیاه چادرها بود.چشم ها دوخته شده بود به دهان روایان و قصه گویان؛ راویانی که دورانی به سر آورده بودند و موی های سفیدشان گواهی می داد که رنج ها بر خود هموار کرده اند و سینه شان،راز ها و رمزها با خود داشت!
داستان های عامیانه ای که در این اقلیم به جا مانده است از منظر تربیتی نیز قابل بررسی هستند و با توجه به داشتن جوهره خیال، گیرایی و تاثیر گذاری دو چندانی داشته اند.با نگاه دقیق و تاملی ژرف تر، می توان رد پای آرزوهای خفته را گرفت و قهرمان این داستان ها را شناخت!
و از خاصیت “متل های کردی” همین خاصیت همذات پنداری است و شنونده ی این “متل ها” بی هیچ تکلفی با این قهرمانان بی نام و نشان همذات پنداری می کند!
ادبیات عامیانه در هر کشوری منبع بسیار مهم و معتبری است برای پژوهشگران و علاقمندانی که دوست دارند از گذشته سرزمین خود آگاه باشند.
در ادبیات عامیانه گاه اشاره هایی تاریخی،جامعه شناختی،مردم شناختی و…وجود دارند که بدون هیچ گونه تحریف و تغییری به دست ما رسیده است.
“به ردتاش، سنگ تراش” از متل های مجموعه است و داستان مرد سنگ تراشی است که آرزو های در ذهن پروریده است و از نشانی از خرسندی از کار خود ندارد و زندگی اش، از راه همین سنگ تراشی می گذرد و روزی روز گاری،
“یەێ ڕووژ فرێشتە ێ خوەێ خەێ دە پووس ئامووزاێ به ردتاش و ئۊشێگەێ:
هەر ئارزوێ دیری بۊشەم تا بیارمەێ دە س و دامانت!
فرشته بخت بر شانه های مرد می نشیند و آرزو می کند پادشا باشد!
و پادشاهی می کند و خسته از این آرزو؛ آرزو می کند خورشید باشد و باز تاب خورشید بودن را ندارد!
آرزو می کند ابر باشد!
و ابر بودن را هم بر نمی تابد!
و آرزو می کند کوه باشد کوه!
و بر فراز کوه، سنگ تراشی دید که سنگ می تراشید و آرزو کرد “برد تاش باشد”
و در پایان فرشته ی بخت بود که آرام در گوش”برد تاش” می گفت:
“خواسم بزانی هۊچ کارێ چۊ کسب و پێشەێ خوەت،ئارامت نیە کەێ!
و ناخودآگاه یادت می اندازد تو نیز شاید درونت؛ “بردتاشی” داشته باشی و گنج آرامشت را در خودت باید پیدا کنی!
و شاید با قیاسی دورتر، داستانی از مثنوی به یادت افتد؛ داستان همان مردی که در بغداد بود و خواب دید گنجی در پستوی خانه ای در مصر دارد!