دسته‌ها و دست‌ها و سینه‌ها…

۲۰۲۰۰۸۲۳_۱۳۱۰۵۲
  1. ………………….

● مهدی آرمانی

دسته ها از راه می رسند، دست‌ها و سینه‌ها متلاطم می‌شوند! درست به این نقطه که می‌رسم؛ چشم‌هایم بارانی می‌شود و دلم ابری می‌شود!

تاریخ مکث می‌کند و زمان حیران می‌ماند و عجیب است این داستان را بارها شنیده‌ام و هیچ‌گاه برایم تکراری نیست! داستان خیمه‌ها را می‌گویم؛ داستان کربلا…دست‌ها…دست‌های بریده…بغض امانم نمی‌دهد… مگر می‌شود؟!

تیر گلوی شش ماهه را….

به اینجا که می‌رسم، چشم‌هایم ابری می‌شود و نرم‌، نرمک اشک‌ها، گونه‌هایم را می‌پیماید.

حکایت دست‌ها و دسته‌ها، حکایت سینه‌ها و سینه‌زن‌ها در کوچه…کوچه…این شهر جاریست و چشم‌هایم بی‌صدا می‌گویند:

یاحسین!…ای بی کفن…دور از وطن…حسین…!

“نوجوان گم کردمە…ئارام گیان گم کردمە… ”

و کمی بعد در رؤیاهای اندوهناکم، در عطشناکی محرم، حسین را می‌بینم؛

در حضیض قتلگاه، براوج حماسه ایستاده نستوه و بشکوه و چه عزیز است این گودال که؛

شرفُ المکانِ بالمکین…

صدایی در وهمناکی فضا می‌پیچد و اشک‌های مادر کبوتر می‌شود و آسمان بوی اجابت می‌دهد…

گلوی بریده‌اش! آه…..گلوی بریده‌اش!

بغض امانم نمی‌دهد! گویی در حسینیه دلم “محتشم ” نوحه می‌خواند:

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *