- ………………….
● مهدی آرمانی
دسته ها از راه می رسند، دستها و سینهها متلاطم میشوند! درست به این نقطه که میرسم؛ چشمهایم بارانی میشود و دلم ابری میشود!
تاریخ مکث میکند و زمان حیران میماند و عجیب است این داستان را بارها شنیدهام و هیچگاه برایم تکراری نیست! داستان خیمهها را میگویم؛ داستان کربلا…دستها…دستهای بریده…بغض امانم نمیدهد… مگر میشود؟!
تیر گلوی شش ماهه را….
به اینجا که میرسم، چشمهایم ابری میشود و نرم، نرمک اشکها، گونههایم را میپیماید.
حکایت دستها و دستهها، حکایت سینهها و سینهزنها در کوچه…کوچه…این شهر جاریست و چشمهایم بیصدا میگویند:
یاحسین!…ای بی کفن…دور از وطن…حسین…!
“نوجوان گم کردمە…ئارام گیان گم کردمە… ”
و کمی بعد در رؤیاهای اندوهناکم، در عطشناکی محرم، حسین را میبینم؛
در حضیض قتلگاه، براوج حماسه ایستاده نستوه و بشکوه و چه عزیز است این گودال که؛
شرفُ المکانِ بالمکین…
صدایی در وهمناکی فضا میپیچد و اشکهای مادر کبوتر میشود و آسمان بوی اجابت میدهد…
گلوی بریدهاش! آه…..گلوی بریدهاش!
بغض امانم نمیدهد! گویی در حسینیه دلم “محتشم ” نوحه میخواند:
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است