اشاره: دکتر امیر مهردادی فرزند شهید والامقام حسین مهردادیست وی دبیر و مشاور دبیرستانهای مهران، ایلام و تهران و مجتمع آموزشی خارج از کشور، دکتری تخصصی روانشناسی،کارشناس مسئول بهداشت و تغذیه اداره کل آپ، سرپرست گروه تربیت بدنی و تندرستی، مدیر آموزش و پرورش استثنایی استان، معاون پژوهش و برنامهریزی و نیروی انسانی اداره کل،معاون آموزش ابتدایی،سرپرست معاونت نهضت سوادآموزی و همچنین سرپرست معاونت تربیت بدنی و تندرستی و ۱۸ سال مدرس دانشگاههای استان و مدرس کشوری پیشگیری از آسیبهای اجتماعی، کارشناس برنامه های صدا وسیما، مؤلف کتاب و چاپ چندین مقاله علمی و پژوهشی داخل و خارج ازکشور را در کارنامهی فعالیتهای علمی و فرهنگی خود ثبت کرده است.
به بهانهی سالگرد شهدای والفجر۳ گفتگویی با وی انجام دادهایم که با هم مرور میکنیم:
مهراننیوز: پدر که شهید شد چندساله بودی؟ خبر شهادتش را چطورشنیدی؟
یک روز داغ تابستانی باهیاهوی کودکانه، هفت سالگیام را درکوچه فریاد می زدم. توی کوچه فوتبال بازی می کردم. درست اول ابتدایی بودم. ساعت ۱۰ صبح آن روز، عقربههای ساعت، شادیهای کودکانهام را نیش زدند. یک آمبولانس مزدا سفید رنگ مقابل خانهی ما ایستاد.ازدور به دایی حسن خیره شدم. خبری دلهرهآور در چهرهاش موج می زد.
راننده و دایی ام مرحوم حسن رادپور از ماشین پیاده شدند. مادرم آشفته و مضطرب پرسید:
– چی شده؟
دایی گفت: مش حسین زخمی شده بیا بریم بیمارستان!
مادرم نگران گفت: نه فقط زخمی نشده حتما یه چیزی شده…
بغض دایی ترکید وبه گریه افتاد و گفت: بله حسین شهید شده…
شیون مادرم بلند شد نالههایش جگرسوزبود. ما بچهها هم گریه وزاری کردیم. مردم محله همه ماتم زده روبروی منزل ما جمع شدند.اشک ریزان با پای پیاده با مردم تا غسالخانه رفتیم حدود ۱۵ یا ۱۶ شهید آورده بودند محشری به پا بود مردم برای شهدا عزاداری می کردند انگار عاشورا بود.
مادرم خیلی اصرار کرد که شهید را از نزدیک ببیند اما اجازه ندادند. یکی گفت چرا؟ صدایی را شنیدم که میگفت:
– آخه شهید، سر بر بدن نداره …
مرحوم مادرم بیقراری میکرد. چشمش که به ما میافتاد صدای گریههایش بلندتر میشد. تو صورت خودش میزد ما هم که بچه بودیم کلی غصه میخوردیم دلمان سخت شکسته بود.
مانده بودیم که چکارکنیم. جز گریه وزاری کاری از دستمان ساخته نبود.
مادر غمی دیگر هم داشت از برادرم خبری نداشتیم مدام نگران محمود بود.
مهراننیوز: محمود؟! کی بود؟ مگه کجا رفته بود؟
محمود برادرم بود. هردو باهم رفته بودند جبهه، پدر و پسر.
خبر آوردند که پدر و پسری با هم شهید شدهاند. برادرم محمود هم در همان عملیات بود. تا مدتها خبری از او نداشتیم، ما خیال کردیم آن پدر و پسر شاید پدر و برادرم باشند. نگرانی ما و اندوهمان دو چندان بود. تا اینکه بعد از دو روز یک جیپ سواری جلوی خانه ما توقف کرد آن روز مراسم هفتم پدرشهیدمان بود. از دور یکی را با لباس بسیجی دیدم که به سمت ما میآمد. سرتا پا خاکی بود و مدام توی سر خودش میزد. خودش بود برادرم محمود!
ما بچهها، هم غمناک ازدست دادن پدر بودیم و هم خوشحال از بازگشت برادرم محمود. آخه خبر شهادت پدر و پسری که اعلام شده بود ما را نگران کرده بود. اگر او هم شهید میشد ما دیگر کسی را نداشتیم.
مهراننیوز: از پدر بیشتر بگو!
پدرم از شروع جنگ تا مرداد ۶۲ در اطلاعات و عملیات لشکر امیر( ع) بود و با دوست صمیمیاش شهید عباس مامی یک گروهان دو نفره تشکیل داده بودن و به اذعان دوستانشان این دونفر تا قبل شهادت، عراقی ها را عاجز کرده بودند.
آن دو با اشراف عملیاتی که بر منطقه داشتند بارها و بارها تا عمق خاک دشمن نفوذ می کردند تا از وضعیت نفرات و ادوات دشمن اطلاعاتی به دست آورند. تا اینکه در عملیات والفجر سه این دو دوست دلاور شهید شدند.
مهراننیوز: خاطرهای از پدر داری؟
به یاد دارم که پدرم همیشه میگفت:
-آرزو دارم مثل رزمندگان حماسه کربلا شهید بشم.
و زمزمههایی با این مضامین عاشورایی داشت.
من این آرزو را بارها از زبان پدر شنیده بودم. و واقعاً خداوند اورا به آرزویش رساند. پدر در عملیات والفجر ۳ با گلولهی مستقیم تانک به شهادت رسید. او مثل مولایش امام حسین(ع) سر از بدنش جدا شد و ما پیکر بی سر او را تا مزار شهدای صالح آباد مشایعت کردیم و با ۲۰ نفر از همرزمان شهیدش به خاک سپردیم دعا می کنم که خداوند ما را شرمنده پدر و سایر شهدا نکند.
مهراننیوز: در عملیات والفجر۳ رزمندگان دلاوری همزمان با شهید مهردادی آسمانی شدند آنها را می شناسی؟
بله شهیدان عزیزی همچون عباس مامی، علی محمد جمالدینی ، علی حسین ابراهیمی ، جمشید عطابیگی ،کرم علی رحمی ، اقبال پورشبیبی،سلمان حیدری،تقی رحیمی مقدم ،عبدالله زبائی،تقی شیرخانی،درویش محمدزاده، احمد صیدی،حیات ارکوازی،عبدالله پور آشور،حضرت سلیمانی ،صید حسن درویشی نیا ، جمعه آفاق ، سعید یار محمدیان،نبی رضایی،سلیمان خزلی،مهدی فرجی،ا… خاک بیمار،علی نظر عیدیان در این عملیات به شهادت رسیدن و درکنار هم آرمیده اند. روحشان شد.
مهراننیوز: فرزندشهید بودن چه حسی دارد؟
همواره در رؤیاهایمان پدر را تجسم می کنیم؛ فرشتهای پاک و نورانی. فرزند شهید بودن یه افتخاره.
کودک که بودیم مدتها فکر میکردیم؛ خدایا کاش شب که میخوابیم، صبح ببینیم بابامون از جبهه برگشته. وما سبکبال دست بندازیم گردنش وعطر پدرانهش را استشمام کنیم. ما به فرزند شهید بودن افتخار می کنیم. و درکوچه وبازار با سربلندی قدم می زنیم. چون پدر برای حفظ وطن سرش را تقدیم دین واعتقاداتش کرد.
مهراننیوز: و حرف آخر؟
هنوز دلتنگ پدر هستیم. هنوزبه راه پدر می اندیشیم.تا ابد به پیکر بی سرش فکر می کنیم. البته فراموش نمی کنیم که مادر، نورچشم ما و همه هستی ما بود.برای تربیت و پرورش ما رنجهای طاقت فرسایی کشید.سالها در زندگی هم نقش مادر و هم مسئولیت پدر را برای ما به خوبی ایفا می کرد. بی گمان در حماسه پدرشهیدمان سهیم است. سال ۹۳ از دنیا رفت و دوباره سالهای اشک وآه شهادت پدر را برای ما تداعی کرد.
