………………
● یادداشت/ مهدی مؤمنی- روانشناس
این روزها درخصوص”کودکان کار”رسانهها و رسانه دارها ومسئولین و مؤسسات خیریه و…به کرات نوشتهاند و سخن گفتهاند وصد البته موضوع مهمی تحت نام”کودکان کار”درخور پرداختن وشعاردادن هست، هرچند بارها فکرکردهام چرا زمان نوجوانی ما در دهه شصت که عموما عصرها بعدازمدرسه و تابستانها کار میکردیم از بستنیفروشی و نوشابهفروشی گرفته تا شانسی و ترازوی وزنکشی کنار خیابان کسی مارا کودک کار خطاب نمیکرد وآن را یک معضل اجتماعی نمیدانست بلکه کسب مهارتهایی مانند کار وفروشندگی را برای پخته شدن کودکان ونوجوانان لازم میدانستند؟!
“مش اکبر” پیرمرد ۷۲ساله که ازشدت کمردرد هنگام مَلات درست کردن اشکش جاری بود و دم به دقیقه زمین وزمان را نفرین و لعن میکرد از آن دست پیرمردهایی است که درسنین بالای ۷۰سالگی برای امرارمعاش وکمک به معیشت خانواده و تامین هزارجور توقع بجا و بیجای فرزندانش باید بیل به دست درکنار جوانان وکارگران ساختمانی جان بکند وعزت نفس وغرورش زیرپای ضعف وناتوانی جسمیاش لگدمال شود طوریکه متلکهای سایرکارگران جوانتر مثل درفشی درجان احساس وجگر به خون نشستهاش هرلحظه فرو رود..
مشی اکبر میگوید”خدا لعنت بچه گهن بکه”: خدا بچهی بد را لعنت کند.
به قول خودش فرزند معتاد وبی غیرت…
ومن مطمئنم فرزند مش اکبر هم روزی ده بار پدرش را نفرین میکند”خدا لعنت باوگ بی مال و سرمایه بکه”: خدا پدر بی مال وسرمایه را لعنت کند!
ظاهرا همه ما درچرخه لعن ونفرین هم، لعن ونفرین زمین وزمان گیرکردهایم ولی آیا مشکل مش اکبر ومش اکبرها وفرزندانشان که آقا زاده نیستند با لعن و نفرین درست می شود؟
آیا درآستانهی پیری وهنگامه هجوم دهها درد جسمی وروانی وآوار هزینههای سرسام آور و فلج کننده اقتصادی و نگاه های سنگین فرزندان و نوهها کسی هست که صدای خرد شدن غرور مش اکبرها را بشنود؟
شاید لازم است تصویر امثال مش اکبر درقاب نگاه عکاسان وکنشگران اجتماعی و مدیران رسانه بزرگ، و برجسته شود تا این جماعت خمیده وخاموش نیز بدانند درجغرافیای برنامهریزی مسولان وفعالان اجتماعی جایگاهی دارند..