………………..
● مهدی آرمانی
آرام و بی صدا بود وقتی حرفی می زد به سختی صدایش را می شنیدم و چند ثانیه طول می کشید تا کلماتی که از دهانش خارج می شد به گوشم برسد
طوری که آدم احساس می کرد در فضاست و همه چیز در سکوت محض معلق می ماند!
دستهایش ریشه خشک درختان خشکیده بود و رگ های برآمده روی دست ها و ساعدش، ماری بود که دور خودش پیچیده بود و آماده پوست اندازی بود!
چشمهایش را به زمین می دوخت و پلک زدنش،هم آهسته….آهسته…بود. زمان در برابر او به زانو در آمده بود.
چشم هایش در قعر بود و رد پای خون کمرنگ و لخته بسته ای با خود داشت.
از سرزمین افسانه ها، با خود نشان ها داشت و دیده بودم که خیره می شد به تصویرهای مرموز روی جا سیگاری فلزی اش! دود سیگارش، حلقه…حلقه….می شد و آهسته در هوا محو می شد…سکوت که می کرد،خانه، فراموشخانه می شد.
فلسفه نخوانده، به راز زندگی رسیده بود. بارها فاصله مرگ و زندگی را حس کرده بود. گاهی در هیاهوی زندگان فراموش می شد و گاهی از لبخند مردگان سر ذوق می آمد و شاید دلیل لبخندهای مرموزش، همین بوده باشد!
انگشت هایش می چرخید و سیگارهای تنباکو نشان را می گیراند و تنها بهانهی زنده بودنش همین حلقه….حلقه…کردن دود بود! زیر پوست دست ها و انگشتانش، مارهای ریز و درشت می خزید، مارهایی که خون مادر بزرگ را مکیده بود و دست ها و انگشتاهایش را کبود کرده بودند! مارهایی که همیشه آدم فکر می کرد روزی پوست اندازی می کنند و می روند…
امروزساعت زمان شتاب گرفت و درناگهانترین ثانیه، با حلقه های دودتنباکو….آهسته….آهسته…رفت و سکوت را شکست.سفیر افسانهها، مادر بزرگ را می گویم!