به بهانه سی‌ودومین سالگرد شهادت سردار سربدار شهید علیمرد مهرداد

مَرد مثل علیمرد…

IMG_20200623_175415_403

‍ ‍……………………………..

● اسدقاسمی- فرماندارمهران

هر از چندگاهی،صدای شلیک کاتیوشا، توپ و تانک‌ها و خمپاره‌های عراقی، آرامش موقت مهران را برهم می‌زد و پرنده‌ها را به وحشت می‌انداخت‌. چندنفر از رزمندگان ل۱۱حضرت امیرالمومنین(ع)، درکنارخاکریرها و معبرهای ترکش‌خورده، چیزهایی را زمزمه می‌کردند تا راهی مقر تانک‌های منافقین شوند.”علیمرد”شتابان وبانشاط خودش را به داخل ماشین انداخت و گفت: “من هم میام…! این آخرای جنگ عراقی‌ها و منافقین دارن لگد‌پرانی میکنن از “چلچراغ‌”شون فقط چند چراغ مونده اونم باید فوت کنیم”

تویوتای گِل‌مالی شده را به راه انداختیم و تا نزدیکی‌ نیروهای خودی، زیکزاک جلو رفتیم. دشمن روی جاده‌ی آسفالت مهران- دهلران، آتش سنگین می ریختند. بی هراس از آتش‌بازی‌ بعثی‌ها، به فکر شکار منافقین بودیم. خبر رسیده بود که منافقین به کمک عراقی‌ها به مهران یورش برده‌اند. باید در برابر عملیات “چلچراغ”منافقین به شهر مهران، ایستادگی می‌کردیم با همراهی شهید “علیمرد” خود را به خاکریزی رساندیم که در تلاقی جاده مهران- دهلران، با مقاومت بیست نفر از بسیجیان که تعدادی از آنان زخمی بودند محافظت می‌شد.

آری آن‌روز شهیدان بزرگی چون شهید شوشتری، شهید ملاحی نیز خود را به خاکریز رساندند.

شهید مهرداد مارا به مقر توپخانه در نزدیکی شهر مهران برد. منافقین تعدادی از بسبجیان را به شهادت رسانده بودند. سنگر فرماندهی در آتش می‌سوخت. در بازگشت، مهرداد پشت فرمان ماشین نشسته بود و آماده حرکت بود‌ اما من هنوز در فاصله چند متری با ماشین به دنبال بررسی وضعیت و پیدا کردن جسد مطهر شهدا جا مانده بودم. ناگهان صدای روشن شدن یکی از تانک‌های منافقین به گوش رسید

فریاد زدم: قبل از شلیک تانک، سریعاً حرکت کن! برو..‌! به فکر من نباشد!

اما علیمرد قبول نکرد و گفت :

« تا سوار نشی ، من از جایم تکان نمی‌خورم» به سرعت خود را به ماشین رساندم و از منطقه دور شدیم. علیمرد با شجاعت و چالاکی مارا از مهلکه دور کرد چرا که شلیک های تانک دشمن به هدف نخورده بود.

آن روز بود که فهمیدم شهید مهرداد مردانگی را برایم معنی کرده بود روزی که جانش را به خطر انداخت و از غُرش تانک‌های مخوف دشمن پروایی نداشت و مرا از اسارت و مرگ نجات داد.

و حالا پس از سال‌ها همواره در خواب وبیداری به خون‌های پاک هم‌رزمانم فکر می‌کنم، به باریکه‌ای ازخون که بر قامت ستبرشان، خط‌سرخی را ترسیم می‌کرد؛ آنگونه که می شد باخون زلال‌شان نوشت:

مَرد مثل “علیمرد”

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *