………………………………………………………………………
(یادداشتی بر هیچ دوستی بجز كوهستان، اثر بهروز بوچانی)
♦ مهراننیوز- ظاهر سارایی
«هیچ دوستی بجز كوهستان» نوشتهی بهروز بوچانی را بالأخره خواندم. كتاب را از دوست جوان و شاعری به امانت گرفته بودم و دو روزه تمامش كردم. خواندنش آسان نبود، روایت درد و رنج و زندان و سكون و لحظات دیرگذر به راستی كار سادهای نیست و كمتر نویسندهای میتواند این فضای ساكن و راكد را روایت كند بیآنكه گرد ملالی بر نوشتهاش بنشیند. فصل اول كتاب اما پر از حركت بود، آنجا روایت حركت و هجرت و طوفان و دریا و هراسزدگی و غرقشدگی و تكاپوی انسانها برای نجات خود است؛آنجا كه عقلانیت و خویشتنداری جایش را به رفتارهای غریزی میدهد و خود واقعی انسانها در خلال آن بیشتر رخ مینماید. بوچانی در این برش، تنها روایتگر وقایع بیرونی نیست؛ درون را نیز میكاود و تحلیل میكند و گاه در مقام دانای كل البته از منظر راوی اول شخص، نقبی به درون انسانها میزند و میكوشد انگیزهها و ریشهها را نیز نشان بدهد؛ شیشهای كه او بر چشم زده، شیشهی ذهنیتی آرمانخواهانه و مغرور و كمالگرا و متهور و پاكباز است و دیگران را نیز از ورای این عینك میبیند و تا آخر نیز آن را از چشم برنمیدارد. ما جهان این داستان را از ورای ذهنیتی میببینم كه داستان را به راستی زیسته است و فرق دارد با رماننویسی كه سیر و لمیده بر مبلی راحت، كنار شومینهای نشسته است و دارد به داستان و عناصر و زمینهی داستانی و فلان و بهمان میاندیشد. او آنچه را زیسته و دیده روایت میكند و راز گیرایی و بلاغت این نوشتار نیز در همین است.
بخشهای از رمان، گزارش لحظهبهلحظهی یك واقعه است. در آنجاست كه خواننده در لحظهی اكنونِ آن واقعه سیر میكند؛ مثلاً در جایی كه خطر غرق هست، ناگهان زمان از حركت میایستد و حتی كودك شیرخوارهی بنگلادشی نیز این ترس را از روی غریزه درمییابد و نویسنده در توصیف آن مینویسد: «بچه، سینهی مادر را گرفته و مك نمیزد» . در خلال توصیفاتش حتی در لحظات بسیار خطیر، به گوشههای ظریف و جزئی دیگری اشاره میكند كه شاید در نگاه نخست غیر ضروری به نظر برسند اما اتفاقاً برای تحلیل انگیزههای مهاجرت و آوارگی، بسیار به كار میآیند. او گرچه گاهی جزئینگری میكند و به عمق لحظات میرود و خواننده را در زمانی دیرنده معلق میكند، اما گاهی نیز ایجازش خیرهكننده است، آنجا كه كشتی نجاتی میرسد و مهاجران دریازده در گوشهای از كشتی آرام میگیرند، و پس از شرح مفصل و لحظهبهلحظهی آن، در نهایت حكایت غرقشدن پسر چشم آبی كه سخت با طوفان مبارزه كرده و در كمك به دیگران كوشیده، چنین بیان میشود: « دریا قربانیاش را گرفته بود، رود و دریا به هم پیوسته بودند، پسر چشمآبی مُرده بود…» و نیز آنجا كه پس از رسیدن به سواحل استرالیا پیكر خسته و كوفتهی خود را چنین توصیف میكند: «اسكلتی ایستاده با چشمانی سبز، كتاب شعری خیسخورده در دستانش و پاهایی فرورفته در یك جفتدمپایی لاانگشتی.». كتاب شعر خیسخورده، حكایت روح اوست.
نثر بوچانی در این كتاب، نثری تواناست، در توصیف هرچه كه خواسته كامیاب بوده و هر چه در دل داشته بیان كرده است.شاید ذهن سنتزده و معتاد به نثرهای فاخر، بر بعضیجاهای آن انگشت بنهد و آن را مثلاً با نثر فلان و بهمان مقایسه كنند، حال آنكه چه نیازی است كه هر كس مینویسد، باید ابتدا از سد نثر فلان و بهمان بگذرد، زبان رودخانهای است كه هر جا هرجور خواست، حركت میكند و گاه از بسترهای معمول طغیان میكند و مسیر تازهای را میگشاید. ورود نویسندگان غیر فارسزبان اتفاقا به نفع زبان فارسی بوده است؛ نثر علیاشرف درویشیان و رضا براهنی و نیز بهروز بوچانی راههای تازهای را پیش زبان فارسی میگذارند و آن را آكنده میكنند از كنایات و اصطلاحات و گرتههای كلامیای كه به وزانت زبان فارسی میانجامد. در نثر بوچانی نمونههایی از این دست هست كه پرداختن به آن فرصتی فراختر میطلبد.
بوچانی كوشیده در همهی جای داستان ردی از زادگاه و زادبوم و پرورش كُردیاش را برجای بگذارد و طرفه آنكه نه از منظر یك چریك كوهستانی تفنگبهدست كه از منظر یك فعال مدنی و ادبی قلمدركف، ظاهرشده است و خود نیز در جایی از كتاب بر آن تصریح دارد.
داستان بوچانی، ممكن است عناصر داستانی معمول و كلاسیك را نداشته باشد و در مرزی بینابین با ادبیات داستانی و غیرداستانی حركت كند، هرچه هست او راه تازهای را مینمایاند و آنچه نوشته حركت در مرزهای تازهی نامكشوف دیگری است كه جهان و مخصوصاً روح نوخواه جهان مدرن و مترقی به آن احترام گذاشت. شاید اگر این اثر در كشور ما خلق شده بود، منتقدان و ادبای وطنی، آنچه را كه در استرالیا و غرب فرهنگی در این اثر دیدهاند، نمیدیدند و این مشكلی است كه در برخورد با تازهها و نابها در این سرزمین همواره وجود داشته است، چنانكه حتی كسانی كه كباده روشنفكری و تجدد میكشند، خود نیز در حلقهی دوستان و همسبكان و هممرامان خود متصلب شدهاند.
در برشهای دیگر داستان، لحظات دیرگذر زندگی در كمپ یا زندان روایت میشود و از خلال این روایتها اشخاص و عناصر و گرهها خود را نشان میدهند و نهایتاً با شورش زندانیان و سركوب آنان داستان ناتمام زندانیان جزیرهی مانوس به پایان میرسد.
این رمان، فریاد رسای زندانیان جزیزهی مانوس است كه جرمی جز مهاجرت وتلاش برای زندگی بهتر ندارند؛ البته تنها مقصر ماجرا دولت استرالیا نیست كه میخواهد بر مهاجران سخت بگیرد تا كمتر اشتیاق ورود به آنجا را داشته باشند، كشورهای مبدأ نیز تقصیرشان به چشم میآید كه به هر دلیلی باعث شدهاند مردمانشان از گوشهوكنار جهان مستبد و فاسد و فقرزده، به بهشتی خیالی هجوم بیاورند؛ بهشتی كه جهنم اگر نباشد دست كم برزخی دردناك است.
حكومتهای دموكراتیك، این حُسن را دارند كه زندانهایشان نیز شفاف و شیشهای است؛ چنانكه بوچانی توانسته با گوشی تلفنش این داستان را روایت كند و به دست نیكمردانی برساند تا آنها صدایش را به گوش جهانیان برسانند، و جامعهی ادبی استرالیا و جهان آزاد در رساتر كردن صدای بوچانی نیز نقش داشتهاند و میبایست از این منظر نیز به موضوع توجه داشت. حال اینكه اگر این وقایع در زندانها و اردوگاهای كرهی شمالی یا چین اتفاق میافتاد، كمتر كسی میتوانست صدای بوچانیها را بشنود و بزرگ كند.
زمانی كه فصل اول كتاب و داستان چالشش با دریا را می خواندم، بیتی از سرودههای كُردی خودم را به یاد آوردم كه من سرایندهاش بودم و مصداق آن نویسندهی «هیچ دوستی به جز كوهستان» بود؛ آنجا كه گفته بودم:
ههركهسێ غهوْواس عشقه، قۊته كهێ ده مهوج خۊن
یا كهفێ ده دام ده ێ، یا گهر بهشێ مرواریه
یعنی: هر كس كه در دریای عشق غواصی میكند در موج خون غوطهور است و چنین شخصی یا گرفتار هیولاهای دریا میشود و یا موفق به صید مروارید عشق میگردد.
بوچانی از این دسته است و با غوطهوری در دریای خون توانسته این گوهر ادبی و انسانی را به جامعهی بشری هدیه كند و افتخاری باشد برای كشور، كُردها و مخصوصاً برای ایلام.