به یاد سلما و اسرا؛

وقتی دل‌ها خونبار می‌‌شود و چشم‌‌ها اشکبار!

photo_2026-06-08_20-22-32

✍خداداد ابراهیمی
در میان تشیع جنازه‌های شهدای مدرسه میناب، صحنه‌ای دردناک، چشم‌ها را به خود خیره کرده بود؛
“تابوت‌های دو دختر بر دوش پدر…”

بدن‌های کوچک دختران مدرسه میناب، سرد و خسته و خاموش شده‌اند. پدر اما استوار و صبور، تابوت‌های بدن نحیف‌شان را به دوش می‌کشد. یکی را روی دوش چپ و دیگری را روی دوش راست.در چشم دیگران، پیکرها، کوچک و سبک‌اند اما گویی پدر دو کوه افتخار را جابجا می‌کند. دو دختر شهیدش که در حمله‌ی ناجوانمردانه دژخیمان، آسمانی شدند. دخترها بابایی‌اند و پدرها هرگز بین دختران‌شان فرقی نمی‌گذارند. آن‌ها دُردانه‌های شهید بابا هستند.پدر می گوید:
“فکر کنید، شما دو تا دختر داشته باشی و در کمتر از چند ساعت اجساد بی‌جان آن‌ها را مشاهده کنی؛ خب خیلی سخت است. بچه‌ها خیلی به من وابسته بودند؛ صبح همان روز خودم لباس اسرا و سلما را به آن‌ها پوشاندم و بعد از چند ساعت هر دوی آن‌ها را از دست دادم و برای من هیچ غمی به سنگینی این غم نخواهد بود. می‌دانستم که پیکر سلما هم بین دیگر بچه‌های شهید در سردخانه است و مرگ او را هم پذیرفته بودم
بدن خیلی از بچه‌ها تکه‌تکه شده بود؛ بعضی‌ها سر از تنشان جدا شده بود؛ خیلی از پیکرها دچار سوختگی شده بودند؛ بعضی بچه‌ها دست و پایشان قطع شده بود …
بی‌گمان نام شهیدان “سلما “و” اسرا” ذاکری به عنوان سندی روشن در تاریخ جنگ رمضان، درنده‌خویی و کودک‌کشی آمریکا را در گوش جهانیان، فریاد خواهد زد.داستان این دو خواهر شهید و پدرسوگوارشان، یعنی اینکه؛ هر روز که می‌گذرد، با ناگفته‌های دردناک و سوزناکی از جنگ رمضان و از فاجعه میناب، روبرو می شویم. نفرین بر جنگ که هر دَم، دل‌ها را خونبار می‌کند و چشم‌‌ها را اشکبار!

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *