………………….
✍مهدی آرمانی
راه که می افتی و به خیابان می رسی اتفاق می افتد؛ آن لحظه های ناب را می گویم با آن همه از نگاه های ناگهانی! چه فرقی می کند چند ساله باشند.
همین که با لبخندی و سلامی از کنارت می گذرند بی اختیار تو را به همین سالهای دور و نزدیک می برند.
همین لحظه های ناب را می گویم که بارها تجربه کردهای، همین که به دانش آموزان دیروزیات می رسی، بی اختیار لبخند می زنی و ساده و صمیمی با آن ها حرف می زنی
و نمی دانی چه بگویی جز اینکه خوشحالی!
باور کن تو در چهارچوب کلاس ها نمی گنجی!
تو جاری شده ای چون رود!
تکثیر شدهای چون آینه ها و خودت را به تماشا می نشینی در تالار شاگردان دیروز و امروزت!
شاگردان دیروزیات را می گویم که قد کشیدهاند و بالیدهاند!
و هنوز تو را به یاد دارند، و چه خوب هم به یاد دارند آن هنگام که تو را خطاب می کنند.
آقا…آقا….با آن همه حجم از صمیمت و سادگی!
انتظارش را داری، که باز باید فراتر از دیوارهای پوسیده ی کلاس ها معلم باشی، با نگاهت تحسین کنی بچه ها را، هنوز چشم به راه لبخند تو هستند!
در ایستگاه زندگی که به خودت می رسی، نگاه می کنی
چند سال را آمده باشی خوب است؟!
از پله های جوانی گذشتهای، از میانه های میانسالی هم!
دفتر دلتنگی ها را ورق می زنی و خاطره های تلخ و شیرین را از نگاه می گذرانی!
نمی توانی از خودت پنهان کنی، آنگاه که هوس میکنی دوباره ببینیاش از دور، ببینیاش از نزدیک، یک دل سیر با او حرف بزنی،همان شاگرد دیروزیات را می گویم!
از سالهای رفته با او بگویی!
به خودت باز می آیی به پشت سرت نگاه می کنی، چشمهای شدهای و تا دور دست ها جوشیدهای و جاری شدهای!
نگاهت را به چشم های سبز…چشمهای…
چشم های….می دوزی و آهسته لبخند میزنی …