…………………………
درنگاهِ غبارآلودِ مردِ امدادگر
تشویش مبهمی پیداست؛
_مبادا یک هموطن،
_مبادا کودکی، حتی عروسکی
زیر خرواری از آوار، مانده باشد!
من اینجا هستم
خسته؟! نه نیستم هرگز!
نگران؟! آری نگرانِ مردم
من اینجا هستم
در ساعت بمباران
بی خیال انفجار
تمام آوارها را کنار میزنم
آجرها و آهنپارهها را …
حتی به سَرانگشتانم
حتی با ناخنهایم
همه جا را میکاوم
شاید صدای زندگی،
صدای نفسی بشنوم،
تا با رویای هموطنی
تا در گودال موشکی
“امید” بکارم