داستانک؛

آخه من کجا برم وطنم ایرانه

IMG_20250629_184742_730

………………

✍ خداداد ابراهیمی

فرودگاه که نبود. ایستگاه اشک و آه بود. در همهمه‌ی مسافران، دامادجوانی، بلیط سفر به ناکجا آباد دنیا را در مُشتش می‌فشرد و به همسر جوانش زُل زده بود. در خیالش گذشت؛

آلمان؟!

استرالیا؟!

یاعمان؟!

این‌ها را لیدر آژانس مهاجرت پرسیده بود. پول هنگفتی هم گرفته بود. نه اطمینانی، نه ضمانتی، همه چیز را به یک رابط در کشور مقصد موکول کرده بود؛

” پایت که به خارج بخورد، رابط ما در فرودگاه به استقبالت میاد، شغل و مسکن و حقوق ماهیانه دولتی در انتظارته،اونجا بی خیال وطن، خوش باش! “

داماد جوان، در خیالاتش، گم می شد و پیدا می‌شد و آن سوی مرز، صدای چندش آور پلیس مهاجرت را می شنید که با عصبانیت، فریاد می کشید؛

“شما باید دیپورت بشین. کمپ‌های ما دیگه جایی برای اسکان امثال شماها رو ندارن، از کار و حقوق مُفت هم خبری نیست.”

عروس جوان، نگران و آشفته‌خاطر، در ذهنش برای یافتن کار، درخارج ازکشور با صاحب رستورانی زشت‌خو، گفتگو می‌کرد که متکبرانه پاسخ داده بود؛

” گارسن که نه، فقط نظافتچی لازم داریم، ده صبح تا ۲ نیمه شب، یه ضامن هم باید بیاری! حوصله بگیر و ببند پلیس مهاجرت رو نداریم…”

کمی بعد داماد جوان، به ویدیویی در موبایلش خیره شد؛

“قایق غرق شده مهاجران، جسدهای شناور بر روی دریا، صدای شلیک تفنگ‌ها، کمپ شلوغ، آدم‌های بلاتکلیف، پلیس‌های عصبانی و کابوس‌های وحشتناک…”

داماد جوان بلیط هواپیما را با عصبانیت در مُشتش مُچاله کرد به همسرش نزدیک شد، آهی سرداد و با پشیمانی گفت؛

“به دلتنگی‌اش نمی‌ارزه…”، بی وطن بودن، درد بزرگیه! نیست؟!

عروس جوان گفت:

“آره درد بزرگیه، هنوز نرفتیم، رنجی مایوس کننده حس می‌کنم، خیلی حسِ بدیه! من طاقت دوری از خونه رو ندارم”

داماد جوان ذوق زده گفت:

“همینجا می‌مونیم، وطن، کنار مردم خودمون…”

ناگهان سکوتی فضای فرودگاه را در برگرفت.اول آهنگی پراحساس، پخش شد، بعد ولوله‌ی مسافران، بعد اشک و آه همراهان، بعد محسن چاووشی خوزستانی بود که با صدای خَشدارش می‌خواند و مسافران همصدا و اشک‌ریزان، با او هم‌سُرایی می‌کردند؛

“پدرم اینجا و مادرم اینجا و وطنم ایرانه

آخه من کجا برم همه جا، جز اینجا واسه من زندانه”….

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *