ساعتِ نخستینِ جنگ؛ قلم در برابر موشک

IMG-20250616-WA0002

……………‌..

✍️یاسر بابایی

عادت دارم شب ها زود بخوابم. نه از سر نظم، که از سر ترسِ از دست دادنِ سکوتِ سپیده‌دم. آن روز هم، مثل همیشه، پیش از آنکه تاریکی کاملاً بشکند، بیدار شدم. گوشی را برداشتم—حرکتی روزنامه‌نگارانه و البته غیربهداشتی که انگار به خونم رفته! انگشتانم روی صفحه لغزید و جهانِ مجازی، شتابان، پرده از واقعیتی برداشت که نباید اتفاق می‌افتاد: رژیم صهیونیستی به خاک ایران حمله کرده بود.

حمله‌ای گسترده، سازمان‌یافته، با نقشه‌ای که پیش‌تر در لبنان آزموده بودند: ترورِ سیستماتیکِ سران نظامی و علمی. نام‌ها یکی‌یکی بالا می‌آمدند: سرداران، فرماندهان، دانشمندان هسته‌ای. مردانی که همیشه در سایه‌های امنیتی حرکت می‌کردند، حالا در روشنیِ خونینِ خبر، جاودانه شده بودند. شهادت—بهایی که آن‌ها هر روز با آرزویش زندگی می‌کردند—امروز پرداخت شده بود. دلَم تنگ شد، اما چیزی زیر پوستِ این غم می‌جنبید: امید.

فرزندم خواب بود. نفس‌های نازکش را نگاه کردم و بی‌صدا از خانه زدم بیرون. هوای خنک صبحگاهی صورتم را نوازش داد. شهر انگار نفس نکشیده بود—مغازه‌ها بسته، خیابان‌ها خلوت. تنها صدای قدم‌هایم روی آسفالت می‌پیچید. سرِ کوچه، یک نانوایی باز بود. مردی میانسال، با چهره‌ای بی‌تفاوت، کنار پیشخوان ایستاده بود. فروشنده پرسید: «خبر رو شنیدی؟» مرد شانه بالا انداخت و گفت: «خدا باعث و بانی این جنگ رو نابود کنه!» و بعد، زیر لب اضافه کرد: «اما اسرائیلی‌ها دقیق می‌زنن… یه آپارتمان رو می‌زنن، به بقیه کاری ندارن.»

دست‌هایم یخ کرد. این چه کلامی بود؟ چه سمی در این جمله پنهان بود؟ نگاهش کردم—چشمانش تهی بود، مثل آینه‌ی شکسته‌ای که تنها تصویرِ تحریف‌شده‌ی واقعیت را نشان می‌داد. با عتاب گفتم: «گویی خوشحالی که کشورت مورد حمله قرار گرفته…» سکوت کرد. چیزی نگفت. پولش را داد و رفت. من هم یک نان خریدم و برگشتم. اما آن جمله، مثل خار، در مغزم فرو رفته بود.

به خانه که رسیدم، گوش هایم هنوز صدای انفجارهای دوردست را می‌شنید—شاید هم زوزه حرف مسموم آن مرد بود. سماور را روشن کردم و رفتم پشت میز. صفحه‌ی لپتاپ را باز کردم و تیتر زدم: «چرا دنیا با ایران می‌جنگد؟ خودآگاهی تاریخی، منبع مقاومت و پیروزی ماست.»

کلمات مثل گلوله از انگشتانم بیرون می‌ریخت. می دانستم جنگ امروز، تنها در آسمان ها و پدافندها نیست—جنگِ روایت‌هاست. دشمن نه فقط با موشک، که با سمِ رسانه‌ای می‌آید تا ذهن‌ها را تصرف کند. آن مرد در نانوایی، قربانیِ همین جنگ بود—انسان‌هایی که حمله به خاکشان را دقیق و خوب می‌خوانند، در حالی که فرماندهانشان به شهادت رسیده و کودکان زیادی صبح را ندیده‌اند.

شب، مردم در خیابان‌ها جمع شدند. نه از ترس، که از شوقِ عید غدیر و پاسخ کوبنده ایران به تجاوزهای بزدلانه. آسمانِ پایتخت، قرمز از نورِ موشک‌های پدافند بود، اما پایین و در روی زمین، دست‌ها به دعا بلند بود و غریو شادی مردم در فضا می‌پیچید. این تصویر، پاسخِ روشنی بود به همه‌ی تردیدها: ما ملتِ شهادتیم و ترسمان در طول تاریخ چندهزار ساله ریخته است.

سردارانمان در میدانِ نبرد ایستاده‌اند. سلاحِ من، اما، صفحه‌کلید است. هر کلمه، یک تیر است به سمتِ قلبِ دروغ. می‌دانم اگر این سم‌زدایی رسانه‌ای انجام شود، هیچ ایرانی—در هیچ قوم و زبانی—تن به این تحقیر نخواهد داد.

ما تاریخی داریم که با خونِ مقاومت نوشته شده. و امروز، فصلِ جدیدی از همان تاریخ است.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *