…………………
✍ مهدی آرمانی
ظاهر سارایی، به گواهی سرودههایش،همواره نگاهی تأملآمیز به هستی دارد و دریافتهای خود را از ناخودگاه شاعرانه به مرزهای «خود» میرساند. غزل “گوڵ هیروو” با مطلعی رازگونه و پارادوکسی تشبیهگونه آغاز میگردد.
شبی به غایت سرد و خورشیدی به غایت گرم و سوزان و اعتراف دیگری از درماندگی شاعر در پرده برداشتن از مرزهای وجود!
بیت اول با واژههایی چون “گەرم گوڕ، سەرد سڕ، چەواشە، سڕ” گذشته از افزودن بار موسیقی بیرونی شعر، معمای وجودیاش را در دایره هستی به نمایش میگذارد. شاعر با استخدام واژههای زریه، باوڕ، بەن، رهایی از باورهای مصلوب را با جانبخشی به المانهای طبیعی پیرامون به تصویر میکشد.
اشارات تلمیحوار به داستان غلامرضا خان ارکوازی، و حسن خان، نمودی از تفکر اجتماعی شاعر و لحظهای گریز از حیرت هستیشناسانه است.
قیرەێ قڵا، قاژەێ قوژ، قڵاقیران چووڵ، بۊ، عناصری آشنا، با زاگرسنشینان است؛ عناصری که زمینهای برای انعکاس تنهایی، اندوه، و خاموشی است؛ بۊ، نمادی از انسان معاصر است؛ نمادی از پژواک تنهایی و در خودماندگی!
گورگ خۊنمژ،دەێ دەمداێر، دهم یا، قەێ ئەۊ و … صحنهای از درندهخویی است که گریبانگیر جامعه بشری امروز است و گریزی است بر تداعی خوی انسانی.
سەونز، دێز، سا، ئاو، نیلووفەر، پەڵوەچ، قوڕ، عناصری از طبیعت پیرامون شاعر، که راوی بازتاب سرشکستگی و حیرتی شاعرانه است.
خیالپردازی های مکرر با بهرهگیری از واژههای: هۊر دۊر، ترنگە تانگێ، هشکەگڵاڵێ، شەوق ئاسارەێ خەریوێ، مجرایی برای بازیابی خویش در ازدحام کثرتهاست.
شاعر، منطق را چراگاه فیلسوف مسلکان و تئوریدانان می داند؛ خودش را شیر بیشههای جنون میداند. چرا که دانایی دردآور است؛ جنونی شاعرانه را طلب میکند “شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش”
تقابل، سفێد، سییە، نوو، شڕ، رد پایی از نگاه عرفانگونه است؛ مظاهر عالم را جلوهای از او می داند، اویی که ذات بیمانند و بیمثل دارد.
دێو شەوار، کوانگ رووژ، ئاسوو ڕووژ ئەڵدەر، شەو ئەڵدڕ، صحنه ای از نبرد نور و روشنایی در بربر ظلمت و تاریکی در گیتی.
دێو شەوار، همچنین یادآور ترانه ای از فروغ نیز است. و ئاسوو ڕووژ ئەلدەر شەوئەڵدڕ، ترکیبی وصفی است که بیانگر پیروزی افق بر شب است.
ئاواز کوشێاگ قەناری،ئاگر گوڵ هیروو، کێشت پڕ، سرنوشت سالکان سینهچاک ره عشق است؛ و راز سوختن آتشین “گوڵ هیروو” و آواز سرخ قناری را عاشقان می دانند.
و در بیت آخر، شاعر فراتر از دایره زمان و ابعاد مکان میایستد و نظاره می کند قافله عمر را که می گذرد. بسان برفی در پاییز (ضمن اینکه در گذشته پاییز به تابستان هم گفته میشد)، و در زمین ناپدید میگردد و با هر نفسی که میکشد آجری از خانه عمر کم میگردد.
غزل “گول هیرو” غزلی است با درونمایهای فلسفی، و نگاه عرفانی و رگههایی از دغدغههای اجتماعی که از زبان شاعری روایت می گردد که از کنار سالهای میانسالی عبور میکند و دغدغه های ذهنی خود را بیواسطه از زیستبوم خود دریافت می کند؛ شاعری که در جغرافیای کوچکی زندگی میکند و تفکری جهانشمول دارد. واژههای به کارگرفتهاش، آشنا و سهلالوصول است. تفکر گشتالتی غزل، حیرت، سرگشتگی، رازآلود بودن هستی از دریچه چشمان شاعر است.
شاعر با انتخاب ظرف مناسب وزنی بحر رمل مثمن سالم و اتحادی یکپارچه منظومه فکری خود را به نمایش گذارده است.