……………………………….
✍ دکتر محمدجعفر محمدزاده
استادم دکتر دینانی سخنی دارندو «من حقیقی» انسان را در برابر«من انضمامی»قرار میدهند و میگویند منهای انضمامی انسان برای من حقیقی مزاحمت و مانع ایجاد میکنند.
در توصیح این نکته ظریف: انسان در وجود خود بینهایت «من» دارد؛ از «من»های محدود و انضمامی که به هویت فردی، اجتماعی، و جسمانی او وابستهاند، تا «من مطلق» که تنها یکی است و به حقیقت و اصل وجود انسان اشاره دارد. این «من مطلق» همان جوهر الهی در انسان است که فارغ از هر تعلق و محدودیتی، به بیکرانگی و وحدت با خداوند میپیوندد.
این ایده، در آثار مولانا و حافظ، با هنرمندی و و ژرفایی کمنظیر بازتاب یافته است. مولانا در غزلیات شمس میگوید:
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم!
گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم
مولانا به این حقیقت اشاره میکند که هزاران «من» در درون ما وجود دارد که در تضاد و آشوباند، اما در پس این هیاهو، «من مطلق» انسان را به آرامش فرا میخواند.
در مثنوی معنوی نیز میگوید:
چونکه من، من نیستم، این دم ز هوست
پیش این دم، هر که دم زد، کافر اوست
این «من مطلق» به زمانی تعلق دارد که انسان از خودانگاریها و خودبینیها رها شده و به حقیقت الهی که حقیقت خود است نزدیک شده باشد. مولانا از ما میخواهد که فریب این «منهای انضمامی» را نخوریم و آنها را کنار بگذاریم تا بتوانیم به «من حقیقی» که از دم الهی برآمده است، دست یابیم.
حافظ نیز در اشعارش از همین مفهوم سخن میگوید:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز
حافظ میگوید: آنچه ما را از حقیقت بازمیدارد، همان «من»های انضمامی ماست؛ هویتهایی که برساختهی از سراب تعلقات دنیوی و خودخواهیهای ما هستند و برای رسیدن به «من مطلق» یا من حقیقی، باید این حجابها کنار زده شوند.
نکتهی قابل توجه این است که «من مطلق» در حقیقت یکی است و همهی انسانها در این «من» با یکدیگر یگانهاند. این «من» همان اصل واحد الهی است که همهی کثرات از آن ناشی میشوند و به آن بازمیگردند. به تعبیر مولانا:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
و نی، همان انسان است که از اصل خود جدا شده و با «منهای انضمامی» درگیر شده است. داستان عرفان، بازگشت انسان به آن من حقیقی و مطلق است.