برای زنده یاد استاد منصور یاقوتی؛

منصور قصه‌ی ما…

IMG_20250102_171456_537

………………………..

✍خداداد ابراهیمی

کلانمرد کورد کرمانشاه، این اواخر از «سال‌های پرخاطره»، عاشقانه‌ای نجوا می‌کرد. هوای کوچ کرده بود، به دست وپای یار افتاده بود که؛

مرو!

سفر مکن!

بمان!

«بار مەکە گوڵەکەم بار مەکە

ماڵە چووڵەگەم عەزادار مەکە

دڵە کوورپەگەم وە کنار مەکە

ئەگەر بار ئەکەی وەرەو شار مەکە

وە نوو کرمانشا، دڵ خەمبار مەکە

بار مەکە گوڵەکەم بار مەکە!»:

بار سفر مبند گل من بار سفر مبند!

خانه‌ی خالی‌ام را عزادار مکن

بر دل نوعاشق‌م، دستِ رد مزن

اگر هم بار سفر بستی به سمت شهر مرو

فراچشم مردم کرمانشاه، دلم را غمبار مکن

بار سفر مبند گل من بار سفر مبند!

مرو!

سفر مکن!

بمان!

همینجا در کمرکش کوه، در کنار چشمه‌ها، قصه‌ای اساطیری واگویه کن!

اما یاقوت قصه ما باید می‌رفت. گویی پشت دریا، آنسوی دنیا در ماوراء، “با بچه‌های دِه خودمان”، قول و قراری داشت. تا بوی نان ساجی را با هم تقسیم کنند. تا عطر گل محمدی، آسمان را بغل کند. تا در سکانسی از «داستان‌های آهو دره»، ده‌شاهی‌ها، در چکاچک نیزه‌های خورشید، سُخمه‌های دختران را درخشان کنند. تا هزاران پروانه بر گل‌های گُلوَنی، آرام بگیرند.تا از زیر بال سنجاقک‌ها، محو آبی آسمان، باشند…

وحالا منصور قصه‌ی ما، بیقرار بیستون، از دیارشیرین و فرهاد، بارسفر بسته، تا با “زخم”هایش، زخمه‌ی دردهایش را بنوازد. تا قصه‌ای دیگر از “قصه‌های زاگرس” را برای “مردان فردا” بنگارد. با«چراغی بر فراز مادیان کوه» او که ذهن سیّال‌ش، سرشار از «افسانه‌هایی از ده‌نشینان کُرد» روزگار ما بود.

همان«منصور» قصه ما که اسرار تُندی داشت و سال‌ها پیش، حلّاج به دارش کشیده بود؛

وز تُندی اسرارم

حلاج زَنَد دارم…

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *