…………………..
✍ ستایش الزهرا ابراهیمی_ دانش آموخته ارتباطات
خسته از هیاهوی زندگی ماشینی به خانه می رسی
بی رمق روی مبل ولو می شوی
همه چیز عادی و معمولی ست اما انگار باطری روحت خالی شده
انگار باید هوایی تازه کنی که روح زندگی به احوالاتت دمیده شود
رسانه ها و در و دیوار شهر از اجتماع بزرگ شیعیان خبر می دهند
مسافرانِ زائر به تکاپو افتاده اند
عشق را می توان در رد نگاهشان دید
باروبندیل سفر که می بندند جز آه و دریغ و حسرت همیشگی چیزی نصیب جاماندگان نمی شود
پیاده میروند تا آستان دوست، تا تکه ای از بهشت…
که از مهران تا نجف،از بدره تا کربلا پلی انسانی بزنند
آنجا که حرمی شش گوشه درد مشتاقان را علاج است
آنجا که تل زینبیه مأمن امن آرامش است
همانجا که ”سفینهً النجات ” دارد
و تو چه میدانی از زیباترین دوراهی دنیا؟که چپ و راستش سعادت است; آری
در میانه ی بین الحرمین که ایستاده باشی
به هرطرف نظر کنی بَرنده ای…
به خودت می آیی ! تو حالا در دوراهی رفتن نرفتنی! یا قطره ای از دریای بیکران مشتاقان حسین(ع) یا نرفتن و بازماندن و درخود ماندن!
میدانی که ویزا باید جایی بالاتر از زمین صادر شود
میدانی بدون دعوت طلبیده نمیشوی
روادید را دیگری باید ببیند
باید بگیری هم تصمیمت را
هم از دنیا تعلق خاطرت را
لحظه ای دوبه شک میشوی از ازدحام و شلوغی
از اینکه نتوانی پابه پای زائران به کربلا برسی
از اینکه در پیاده روی ناتوان باشی…
اما به خودت نهیب میزنی که خروش و عظمت این دریا تو را هم همراهشان خواهد برد
و حتی چندقدم نزدیک تر شدن بهتر از رکودِ ماندن است
یا علی می گویی و دلت را قبل از خودت روانه می کنی
مقدمات سفر به قدری سریع فراهم می شود که بهت زده خود را میان جمعیت پیاده رُوی زائر می بینی
و به راستی پا چطور می تواند از خستگی ناله کند!؟
جسم چطور روی ابراز ندامت دارد؟
که تو نیستی که میروی
با دوبال شوق تو را می برند…
پیر و جوان و کودک و میانسال آمده اند، مقصد و مقصود یکیست…
اما لحظه ای چشم که می چرخانی
صحنه ای میخکوبت می کند!
دو زائر شگفتی ساز از فکرهای قبل سفر شرمگینت می کنند!
مردی با دو عصا با یک پا!
با شلوار تا خورده…
با جسمی ناقص
اما عزمی راسخ
جلوتر از تو ”عمود”ها را پشت سر می
گذارد
گویی معلولیت را به سخره گرفته است
و کمی آنطرفتر جوان دیگری روی صندلی چرخدار اما امیدوار
با شتاب از کنارت می گذرد….
حالا داغی اشک به چشمت دویده است
ضربان قلبت تندتر میزند
پلک دلت می پرد
زیرلب زمزمه می کنی:
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
السلام علیک یا ابوالفضل العباس(ع)
و چشم میدوزی به جمعیتی که انتها ندارد، عشقی بدون مرز، درست مثل عشق حسین
و حب ابوالفضل …
لبریز شوق می شوی که قطره ای از دریای محبان حسین بن علی شده ای
”تا نگویند اسیران کمندِ تو کمند….”