……………………
✍حسین شکربیگی
حسین (ع) را هزار شکل مینوشتند. روی پارچههایی هزار شکل و با هزار جور رنگ، جملهای مینوشتند مثلا با رنگ سفید روی یک پارچهی سبز ، به حسین که میرسیدند، آن را «سرخ» مینوشتند. از آنجا بود که من بلد شدم چطور حسین را هزار شکل بنویسم . هزار جور زیبا…
بچه بودم و خب آدم اسم خودش را ببیند که دیوارهای شهر را پرکرده یک جور خاصی میشود. از اسمش خوشش میآید. وقتی میشنود هر دهانی که میجُنبد حسین میگوید.
مُحرم که میشد بهار حسین نوشتها بود. بهار حسین گفتنها، بهار نام من، همین بود که من سر کلاسهای پرورشی یا هنر دوره دبیرستان ، اولین چیزی که با نَی مینوشتم روی برگه ابر و باد نام حسین بود. در هر کلمهای اگر ناتوان بودم این یکی را از بَر بودم . اصلا دستم که می چرخید به این نام انگار از روز اول برای همین نام بوده این دست و این مرکب و این چرخش، گاهی می نوشتم که بکشم به رخ دبیر هنر یا باقی بچه ها، از آن به بعد بود که در محله خودمان پلاکاردها را می دادند من بنویسم، از حسین مصباح الهدی و سفینه النجاه تا یا حسین (ع) را من می نوشتم . امام جماعت مسجد ما می گفت:
روز عاشورا وقتی می رویم قاطی جمعیت توی میدان اصلی شهر این پلاکاردهای ماست که بیشتر به چشم می آید. یک آن آدم سرش را می گیرد بالا نگاهش می افتد به نام حسین (ع) عاشورا فراوانی نام حسین بود و خب بیرق شما چشمگیرتر باشد یک جور لذت خاص دارد.
می گفت خوشگل مینویسی «حسین» ببینم می توانی خوشگل حسینی باشی .
یادم است یک بار رفتم مسافرت. پولم را زدند. فکر کن شهر غربت، بی پول، آن وقتها موبایل نبود یا کارت و عابر بانک ، دستم به جایی بند نبود. فکر کردم اینجا هزار کیلومتر دور از خانه چه می توانم بکنم . دلم شکسته بود . چیزی که آرامم کرد این بود که شناسنامهام را باز کنم و کلمهی «حسین» را ببوسم .حس نکردم اسم خودم است. حس کردم روی بوسیدنیترین ماه را میبوسم . اصلا یک جوری آرام شدم .دلم یک جوری قرص شد. انگار وسط خانهام و در امنترین نقطه دنیا، خوشحالم که حسینم،
این چهار حرف بوسیدنی زیباترین است.
من افتادهام توی خط، از نزدیک به سی سال پیش تا حالا، تا چند سال بعد باشم را نمیدانم.