……………………
✍مرتضی سبزی
مردم شهر همه آمده بودند برای استقبال از مردی آسمانی که ۴۱ سال پیکر پاکش در غربت به سر برده بود، پیکری که قرار است به زودی در کنار دیگر آلالههای سرخ، آرام بگیرد.
هواپیمایی که مقصدش فرودگاه ایلام بود، مهمان ویژهای با خود به همراه داشت، مهمانی که عطر حضورش از چند روز پیش، جایجای استان را در بر گرفته بود، مهمانی که دلهای بیقراری را در تب و تاب خود کرده بود.
بعد از ۴۱ سال فراق، بوی پیراهن یوسف از دیار سردارانی به مشام میرسد که شهره آنان زبانزد عام و خاص است. قهرمان؛ خوش آمدی، تو آمدی و با آمدنت نه شهر و مردمانش بلکه آسمان هم از این وصال گریست، گریههایی از جنس دلتنگی و گاه از سر شوق.
صحنههای وصال و فراق ۴۱ ساله در فرودگاه شهدای ایلام در استقبال از مهمان خاص، قلب آدم را سخت به درد میآورد، آنجا که هیچ چیز آرامبخشتر از لحظه وصال نبود و قطرهای کوچکِ روشن که تاب دیدن این وصال را نداشته بود، از دیدگان هر بینندهای سرریز میشد.
او که در سن جوانیاش بندهای پوتین خود را برای مبارزه محکم بسته بود، در مسیری قدم برمیداشت که قرار بود پیکر مطهرش بعد از ۴۱ سال، همچون ستاره درخشانی، آسمان استان ایلام را نور باران کند.
گویا محمدشفیع، این قهرمان به وطن بازگشته و پرورش یافته مکتب عاشورا، فیض خود را از سرور و سالار شهیدان گرفته بود که همچون جوانِ قهرمان کربلا در صحرای نینوا، جان خود را در طبق اخلاص گذاشت و همچون لالههای سرخ، جان شیرین خود را سپر آماج حملهها برای دفاع از وطن و اعتلای دین کرد.
خونهای پاک بر زمین مانده تو و یاران لشکر صاحب الزمان(عج)، در جای جای استان و میهن بخصوص در مهران، مشهد شهیدان، آنجا که محل حضور سردار دلها در عملیاتهای واقع در قلاویزان را با هم تلاقی کرده بود، عملیات وعده صادق را رقم زد؛ عملیاتی که برگرفته از دفاع مقدسی بود که تو و سایر شهیدان مکتب عاشورا در این طریق، درس غیرت و مردانگی و شرف و عزت و اقتدار و قدرت را معنا بخشید…خدا می خواست در غربت نمانی!