………………………..
دی ماه که از راه می رسد خانوادهاش به تب و تاب می افتند و بازهم خاطرات دلانگیز سالهای دور و روزهای فراموش نشدنی با او بودن در ذهنشان مرور می شود؛
آن هنگام که شهید “محمدنادری” نجیب و صبور و سربهزیر، به آبی آسمان خیره می شد و در جستجوی اکسیر عشق بود. تا دیدار حضرت دوست را تمنا کند و به جاودانگی برسد.
آن جوان ۲۵ ساله مگر میتوانست غمها و رنجهای مردم را ببیند و غصه نخورد؟!
مگر میتوانست از کنار همسایگان دردمند عبور کند و با لبخندی امیدبخش و سلامی دلپذیر مرهمی برای زخمهای رنجآورشان هدیه ندهد؟! مگر می توانست وطن را عاشقانه دوست نداشت باشد و به هنگام مخاطرات و تجاوزهای دشمن، برای مرزهای میهن، نگران و بیقرار نباشد؟! باید بند پوتینها را محکم می بست وشجاعانه، تفنگ را به دوش می انداخت و راهی مرزهای حماسه و آتش و ترکش می شد.
باید به جنگ حرامیها و بعثیها می رفت که رفت و بی پروا از هجوم نفربرها و تانکهای دشمن، جوانمردانه جنگید و مردانه در خاک وخون تپید.
این «میمک» مقاوم بود که به شهادت حماسی و مردانه او می بالید و فخر می ورزید. و این سال ۵۹ بود که بر دلاوری و جوانمردیاش شهادت داد. و این دیماه است که هرساله، نام پاک و افلاکی آن دلاور نستوه را در ذهن زمین و زمان، حماسی و پر افتخار، تکرار می کند.
شاید کسی نمیدانست که بالاخره روزی آن سینهسرخ مهاجر، در حوالی زادگاه پدریاش در مرزهای خون وشرف، کمی آنطرفتر از روستای” سَرنی” صالح آباد، اسرار عرفانیاش، حلاج وار آشکار می شود تا منصور سَر دار بماند و رادی ومردی و جوانمردیاش درتاریخ سرخگون این آب وخاک، جاودانه باشد.