…………………………………
✍ظاهر سارایی/ شاعر و پژوهشگر
ظهر دیروز، چهارشنبه، ۲۵ مرداد ۱۴۰۲، با دوستانم، علیمحمد محمدی، علیرضا خانی و داریوش همتی، که از ایوان آمده بودند، از ایلام به سمت دهلران حرکت کردیم تا در مراسم خاکسپاری دوست نازنین از دست رفتهمان، کیومرث مرادی شرکت کنیم. جاده خلوت بود و مسیر را زودتر از موعد طی کرده بودیم. سالم پوراحمد، منتظرمان بود و تا شروع مراسم، مهمان گرمی محبت حزنآلود و خنکای فضای خانهاش بودیم. نیمساعت مانده به شش، به سمت آرامستان امامزاده اکبر حرکت کردیم. تمام جاده در قرق ماشینهایی بود که به سمت آرامستان حرکت میکردند. هزاران ماشین در ورودی آرامستان پارک شده بود و برای رسیدن به آنجا، میبایست مسیر نسبتاً زیادی را طی میکردی. جمعیت موج میزد. میدانستم که کیومرث محبوب دلهاست و خیلیها او را دوست دارند اما انتظار حضور این حجم از مشتاقان و علاقهمندانش غافلگیر کننده بود. همه آماده بودند تا شاعر توانا و مهربان و مظلوم و بیآزار و آزرمگین شهرشان را به سوی ابدیت بدرقه کنند. از ایلام، مسئولان فرهنگی ارشاد و حوزهِی هنری آمده بودند و تنی چند از شاعران ایلام، از جمله فرهاد شاهمرادیان، نعمتالله داودیان، حیدرعلی شفیعی و … حضور داشتند و جای خالی بعضیها هم احساس میشد. علاوه بر شاعران دهلران که صاحبعزا بودند، شاعران آبدانان و مهران هم حضوری پررنگ داشتند. هیچ مرز زبانی و تباری و طایفهای و بعد مکانی، نتوانسته بود مانع حضور پررنگ مردم شود.
بعد از اینکه نمازش را گزاردیم، مراسم خاکسپاریاش شروع شد. از پیش صندلیها چیده شده بود و تربیون و متعلقاتش هم آماده بود. همه چیز در کمال نظم و انضباط و آرامش پیش میرفت. همه سنگ تمام گذاشته بودند. گرمای سهمناک روز، داشت جایش را به اندک خنکای غروب دهلران میسپرد. لطیف صادقی، فرماندار ویژهی دهلران، طی سخنانی گرم و پرشور تعزیت و تسلیت گفت و سپس دوست دیرین کیومرث، عبدالحسین رحمتی پشت تربیون رفت و متنی پرشور و غمناک در وصفش خواند. غزل، تنها فرزند کیومرث، با آنکه غرق در اندوه و عزا بود، پشت تربیون رفت و غمنوشتهای که حاصل تراواشات ذهنی و زبانی خودش بود و پر بود از شاعرانگی و خلاقیت، در مرگ پدر و و دوستش، کیومرث مرادی، به شیرینی و شیوایی بیان کرد. همه تحت تاثیر قرار گرفته بودیم و اندوهی سنگین جانهایمان را میفشرد.
گرچه میدانستم ممکن است از من هم جهت عرض تسلیت دعوت شود، اما حال دلم آنقدر خوب نبود که بتوانم بهدرستی از عهدهی این کار برآیم. باری، از من دعوت شد و من هم دقایقی در باب کیومرث حرف زدم و تسلیت گفتم این مصیب بزرگ را به خانواده، مادر، و غزل، دختر کیومرث، و نیز به مردم دهلران و جامعهی ادبی ایلام. و گفتم که او شاعری بزرگ و مادرزاد بود و این همه نبوغ و استعداد خداداد به راحتی میتوانست هر شاعری را به کام خودستایی و خودشیفتگی بکشاند اما آنچه از کیومرث دیدیم همه فروتنی و افتادگی بود. آنچنان که حتی به ثبت و ضبط و تدوین و چاپ اشعارش همت نمیگمارد، به همین خاطر گوشزد کردم که هر چه زودتر به همت دوستان شاعران، و بهپایمردی و پشتیبانی نهادهای فرهنگی و مسئولان استان، اشعارش به نحو شایستهای گردآوری و چاپ شوند.
او انبوهی شعر فارسی و کُردی دارد. مخصوصا کُردیهایش از غنا و کیفیت خاصی برخوردارند و طرفداران و سینهچاکان بسیاری دارند و به قول معروف، چون کاغذ زر دستبهدست میشوند. به مدد فضای مجازی بخشی از شعرهایش در قالب رسانههای تصویری و شنیداری در دسترس قرار دارند اما بیشک بسیاری از اشعار دیگرش همچنان پردهنشین و مستوراند. در ایام حیاتش، او را بسیار تشویق میکردم که اشعارش را جمع کند اما هربار به بهانهای از زیر کار درمیرفت. او هیچ دلبستگی خاصی به دنیا و متعلقاتش نداشت حتی به شعرهایش. و مصداق این بیت خواجه بود که:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
شعر کیومرث را کسی نمیتواند مصادرهبهمطلوب کند، او از آن ِهمگان است و شعرهایش مالامال از عشق و صمیمت و سادگی و تعهد انسانی و محبت معنوی است. او شاعری اجتماعی هم بود و نسبت به اجتماع و تحولاتش موضعگیری متعهدانه داشت. عشقی عام همگان را به شعرش پیوند میزند. خشتهای شعر او به قول آن سوختهدل، بوی عشق میدهد و مصداق این بیت است که:
ههرکهس بووی عشق مهیوو ژه یانهنش
گیانم وه فهداێ خشت کاشانهش
من و کیومرث، محبت و انسی خاص به هم داشتیم نه فقط در این اواخر که بیشتر شده بود، از آغاز هم چنین بود. آنچنان به کیومرث و دوستان شاعرم در دهلران علاقهمند بودم و دل در کمند مهرشان داشتم که در ایام دانشجویی، که دانشجوی ارشد دانشگاه چمران اهواز بودم، سالی چند بار در مسیر رفت و برگشت، در دهلران پیاده میشدم و شبی را مهمان دوستان شاعرم میشدم. این اواخر، سعی میکردم که بیشتر به او زنگ بزنم، گاهی اوقات مدیدی صرف گفتوگو میشد و سعی میکردم با بیان خاطرات خوش و طنز و ظرافت، اندکی از رنجش بکاهم.
باری، کیومرث مرادی همهی رنجهایش را بر زمین گذاشت و به ابدیت پیوست. او اکنوان در جوار رحمت الهی آرمیده است و غمی ندارد. غمی که داریم از برای خودمان است که گوهری چون او در کنارمان نیست.
مراسم، با یکی دو برنامهی سخنرانی کوتاه دیگر به پایان رسید. بعد از اتمام مراسم، بر مزارش حاضر شدیم. نورمحمد ناصری، دوست دیرین کیومرث بیشتر از همه اندوه بر روحش آوار شده بود و نای برخاستن نداشت. غزل، بهتزده چشم به خاکهایی دوخته بود که پیکر پدرش را در آغوش گرفته بودند؛ و مشتاقان بسیاری پروانهوار گرد شمع مزار کیومرث میگشتند.
شب همه جا را دربرگرفته بود و میبایست به ایلام برمیگشتیم. دوستان بسیاری خواستند که شب بمانیم اما دل و دماغ ماندن نداشتم. دوستان را واع گفتیم و به جاده زدیم. چراغ ماشینمان غلظت شب را میشکافت و نیمههای شب بود که تن خسته و روح رنجورمان را به خانه کشاندیم.