……………………………………
✍ عبدالحسین رحمتی/شاعرونویسنده
به قول استادشفیعی کدکنی:تودرنمازعشق چه خواندی!چشم چرخاندی وزمین دورسرم می چرخید.چشمهایت،ناگفته های بسیارداشت؛عاشقان کشتگان معشوقند/هرکه زنده است درخطرباشد
اگرسهراب گفته است که شاعران وارث آب وخردو روشنی اند؛ نمونه ی بارز این کلام ومُهر تایید این نظریه، کیومرث مرادی است که ازجنس این مردم بودو مثل آینه زلال ودرنهایت آگاهی وپختگی دراین گوشه ازخاک، که گاهی فکر میکنی انتهای زمین است و نزدیک است عقربکهای زمان برسانه های زمین آوارشوند، جذبهای درکلامش بود که آبی های دنیارا به این سمت می آورد.
“قراربودکه باهم به آسمان برسیم
به ابروماه،به خورشید وکهکشان برسیم
به شهرحافظ وخواجو، به آب رکن آباد
به آستان خداوندشاعران برسیم
کیومرث تمام ادبیات کلاسیک ماراخوانده بود.ازرودکی،شاهنامه،تاریخ بیهقی،گلستان وبوستان سعدی و…تمام رمان های ایرانی وترجمه های خارجی!هیچ کلاس زبانی نرفته بود اماباعشق وشور،به راحتی به انگلیسی تکلم می کرد.سنگ بنای شاعری اش برچهارچوب های درست وعالمانه ای نهاده شده بودوبه جرات می توان گفت که زوایای پیدا و پنهان وزیبایی شناختی او ازشاعران ایران زمین وخصوصاحضرت سعدی کم نظیربود.ودریک کلام کیومرث؛ شاعری تثبیت شده و تاثیرگذار درشعر و خصوصاشعرکُردی استان برای همه ی لایه های جامعه بودواگرقراراست زبان مادری رازنده نگهداریم تافرهنگ وهویت این مردم زنده بماند،او دراین وادی اعجازکرده است وگواه این مدعاشعرهای اوست که ورد زبان همه است.اونوستالژی شیرینی بودبرای همه،خصوصا بچه های دههی شصت که درجنگ وآوارگی بزرگ شدند و درد و رنجهای آن دوران راکه خاطره شده اند را شیرین می کرد.
“دانش آموزان شهرکهای رنجیم
ابتدایی های سال شصت وپنجیم
تاب ما، درچرخش اندوه هابود
بر درختان بلوط کوهها بود”
حیفم می آید که ازشعرهای آیینیات بگذرم.هیچکس مثل توازبرادری نسرود؛ازعمویی که درکنارفرات آبروداری کرد:
اجازه دادمعلم،که ازعموبنویسم
دوباره آب،من از روی دست او بنویسم
عموکه دست نداردکه آب بنگارد
مگر ز روی دوچشمش دوتاسبوبنویسم
خداحافظ رفیق همیشه!همین چندروزپیش گفتی شعری بخوان تاحالمان عوض شود.ومن خواندم وتوباتحسین، زمزمه می کردی:
نفهمیدم چه گفتی لحظه های آخرین بامن!
چه خواهدکردبی توروزهای بعدازاین بامن
چه دارم ازتوتنهاخاطرات تلخ وشیرینی
درون کوله بارمن همین مانده همین بامن
درختان خیابان پیر و حتی کوچه هادلگیر
چه می گویدغروب خسته وبی همنشین بامن
کمان ابروی ماهت درون چشمه می جوشید
چه شبهایی کنارچشمه ماندی درکمین بامن
دلت بادیگری بودومرا ازخویش می راندی
چگونه ازدلت آمدچنان بااوچنین بامن
مراتاتوبه آن صبح قشنگ چشمه خواهدبرد
غزلهای زلال مردم چادرنشین بامن
تو آن خوابی که آرامی ومثل کودکی هامی
بمان این روزهاچون روزهای اولین بامن