…………………………………..
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گرعاشق صادقی زمردن مهراس
مُردار بُوَد هرآن که اورا نکشند.
ایستاده ای بر بام رسانههای جهان به تکرار،باعطر خنده هایت،با دلبری چشم هایت، باصلابت نگاهت
“شمر” تورا اسیر نکرده بود تو مرگ را به اسارت گرفته بودی
تو در نماز عشق چه خواندی؟
کز آن هنگام که بر سَرِ دار رفتی،
این حرامیان داعش نام
حتی از پیکر بی سرت هراس دارند؟!
بشکوه و نستوه از همهمهی آتش وخاکستر می آیی…
شجاع بی سَر،سربلندِ سَر به دار!
دراجلاس سَران، در آن سوی جهان
در فراسوی زمان،نام نامی تو مدام تکرار می شود؛
“حلاجی” دگر باره از سرزمین پارس از کربلای ایران،”منصور” سَرِ دار شده ست.
منصور پیروز! حلاج سربه دار!
درود… درود…. درود….!
سردار بی سر! حماسهی بیست وپنج سال !
درگوش زمین و زمان چه نجوا کردهای؟!
که اینسان تو را درگوش مردم جهان فریاد می کشند؟!
مرثیه سُرایان ، مقتل خوانان ، موکب ها و تکیه ها، روضه ها… روضه ها..
آه از سوزناکی روضه ها!!!
دود، آتش، خیمه و چکاچک استخوان گلویت درمصاف دشنهی جلاد، سکانسی ماندنی از ظهر عاشوراست.
چه اندوهناک روضه را کامل کردی!
درحضیضِ قتلگاه چه عزیز بودی ای حماسهی بی سر! آن گاه که “حرمله” با ریش انبوهش، کریه و دهشتناک در برابر نعره های مردانهات، جیغی زنانه کشید.
بی گمان مرگ را به اسارت گرفتی ای مرد، بی محابا، استوار، بر بلندای نخلِ ” میثم تَمّار”!
مرگ اگر مردست گو نزد من آیی!
تا درآغوشش بگیرم تنگ، تنگ
من زاو جانی ستانم جاودان
او زمن دلقی ستاند رنگ ، رنگ
✍خداداد ابراهیمی