پایگاه خبری مهراننیوز
– دربی تموم شد، حالا باید بریم شهر خودمون؛ زاهدان، شیراز، یزد، خرمآباد…
فاصلهی شهرتون؟!
-نمیدونم، هزار کیلومتر، هزار ودویست شاید هم دوهزار کیلومتر…
شام؟
شام چی خوردم؟!
سیب زمینی،کالباس، فلافل…
شبو کجا خوابیدم؟
یه جایی خوابیدم دیگه! همین دور و ورا… روی چمن های اطراف آزادی…
مث اینکه لرز رفته جونت؟!
-آره یه کم سردمه، چَمنا خیسِ خیس بودن…
بلیط؟
بلیط که نداشتم از بازارسیاه گرفتم، دویست هزار…
شغلت؟
-کارمو میگی؟ کارگر ساختمونی…
می بینم؛ کلاه آبی زدی! ایول! استقلالی هستی؟
-استقلالی ؟ کی؟ من؟
من اصلا استقلالی دنیا اومدم، تو رگام خون آبیه…
به عشق استقلال اومدم. همهی دربی هارو اومدم. شهرمو، خونوادمو، کارمو، ول کردم به عشق فوتبال اومدم.
-میگم ها! آقای خبرنگار! ما شهرستانیا مگه چند نفریم اومدیم دربی؟! هزار نفر؟ دوهزار؟
خُب از فروش این همه بلیط، یه چادر، یه کانکس می زدن برا ما! چی میشد مگه؟!
خُب ازنتیجهی بازی راضی هستی؟ -باختیم دیگه… اما مهم نیست. فوتباله دیگه… گاهی هم باس ببازیم.
چه ببازیم چه ببریم، مهم نیست، مهم اینه که استقلالی هستیم.
گریه می کنی؟
-کی من؟ نه… لامصب خودش پایین میاد، اشکامو میگم! خب راستش؛ یه پنالتی از دست بدی، یه گُل به خودی، یه کارت قرمز، خیابانی هم گزارشگر باشه( باتلخند)،تَه جدول هم باشی، گریه داره دیگه، نداره؟
چیکارش کنم، خودش میاد پایین لامصب، اشکامو میگم!
بُغضش ترکید، تماشگر شهرستانی