ظاهر حیرت

ظاهر

…………………………………………………..

محمدعلی قاسمی- شاعر و رمان‌نویس

نه عارف است و نه فیلسوف. عارف دلداده در وادی حیرت، شیفته‌ی شراره‌های این شگفتی است. فیلسوف اما در پی از هم زدودن پندارهایی که در بارش شگفتانه‌ی خود، عقل را به آوردگاه برهان و بر زدودن فرامی‌خواند. همواره در سفر سؤال، سیر می‌کند. شبیه سیاحی که روح ناآرامش در امواج پرتلاطم تردید و تحیر، پرسه می‌زند. آرام و قرار ندارد. مدام در کنکاشی درونی با انبوهی از پرسش روبرو است. گاه پرتوی روشن از سوسوی نوری نازک او را به سمتی نامعلوم می‌برد.
ای سروش فطرت عرفانی‌ام
ای شگفتی تا کجا می‌خوانی‌ام
ای بهاری از نسیم نام تو
روزهای داغ تابستانی‌ام
با من از پرواز می‌گویی، چه سود
من که در زندان خود زندانی‌ام
جذبه‌ی مهری مرا بیرون نبرد
از مداربسته‌ی حیرانی‌ام
یک ستاره در شبم سوسو نزد
یک ستاره در شب ظلمانی‌ام
دستم از آوارگی کوتاه شد
آرزوی تا ابد طولانی‌ام
آه از این انگیزه‌ی اهریمنی
آه از این اندیشه‌ی شیطانی‌ام
پرسشگری ذهن ظاهر، بر هم زدن توجیه تحجر است. ذهن ناآرام کسی که در وادی حیرت قدم می‌زند، تسلیم‌پذیری پاسخ‌های مرجع نشینی قائم به انباشت ذهنی نیست. او به دنبال درک آموزه‌هایی است که در متن خود انبوهی از زنجیره‌های چیستی و چرایی به همراه دارند. گاه این زنجیره‌ها چنان‌اند که افکار را در اتمسفر اقلیم خود به بند می‌کشند. شبیه زندانی از خودگریزی که درپیِ شکستن و رها شدن از چاه «چرا» و «اما» های هولناکی است که وجود را به عصیان می‌کشد. رها شدن از دام دردمندی «جبر اتفاق»، همواره آشوب زاست. آشوبی که بعضاً به فتوای صوفیان صومعه و «زاهدان عافیت»، نتیجه‌ای جز طعن تکفیر و مرگ دلگیر به همراه ندارد.
به‌راستی حقیقت این اندیشه‌ی آشوبگر که تنها از ذهن شاعر و شریعت شهرآشوب‌اش ساطع می‌شود چیست؟ چیست این معنی مهجوری که در اوهام ابهام گرفتار است؟ چیست این «نغمه‌ی نارضایت» که در پس کلمات و عبارات، عقل را به انتحار آواز می‌دهد:
من ای کاش از نگاهت کم نبودم
چنین درگیر و دار غم نبودم
برای درک و فهم عشق ای کاش
من از روز ازل، آدم نبودم
این بار گران که بر دوش انسان نهاده شده است، آیا میراث همان کنجکاوی حیرت آلود از «درخت درد» است که او را به اقلیم انتحار کشاند؟ آیا حضور آدمی در زندان زمین، چیزی جدای از تاوان جنون بارش از درک حقایق ازلی بود؟
من دوزخی‌ام، دوزخی روی زمینی‌ام
تبعیدی تقدیر در این دوزخ کین ام
پیراسته از هستی و آراسته با هیچ
حیرت‌زده و مات و مه‌آلود، من این ام

غوغای غریبی است مگر در تب و تاب ام
یغمای شگفتی است،مپرس از دل و دین ام
خوبان جهان شیفتۀ زشتی خویش‌اند
من شیفتۀ خوبی آن خوب‌ترین ام
رنگین مکن از ناز، کمان نگهت را
آرش نشود هر که نشنید به کمین ام
بازیچۀ شیطان شده‌ام ورنه چرا هست
بر فرش زمین وسوسۀ عرش برین ام
حیرت‌زدگی آئینی است که به‌زعم من ریشه در «گفتمان واژگونی» دارد.واژگونی برخلاف آنچه که در کلام رایج و در فرض مفهوم جاری است، درصدد معنا سازی دیگر است. به‌عبارت‌دیگر وقتی دیدگاه و نظریه‌ای، تفسیر خاصی از واقعه‌ای را عرضه می‌کند، می‌توان با تعبیر دیگری در مقابل آن، اندیشۀ تازه‌ای را بنیان گذاشت. می‌توان از دریچه‌ای دیگر آن را به نظاره نشست و در مورد آن قضاوت کرد:
خوبان جهان شیفتۀ زشتی خویش‌اند
من شیفتۀ خوبی آن خوب‌ترین ام
درک اولیهُ متداول، مفصل‌بندی گزاره‌هایی است که معنا و مفهوم رایج و سنتی خود روایت می‌کنند، اما در گفتمان واژگونی ، می‌توان تصویری دیگر و برخلاف معنای رایج از این گزاره‌ها را ارائه داد. این ذات حیرت است که همواره درصدد شکستن تابوی خود است. گاه در انبساط ترغیب خویش می‌کوشد و از نگاه عارفانه به عالم هستی، همه‌چیز را شگفت‌آور می‌بیند و گاه از منظر عقل‌گرایی یک فیلسوف، درصدد پاسخی واضح از یک«چرا» ی بی‌جواب است.منطق حیرت واژگونه‌ای از یک پاسخ بی‌جواب و گاه هزار توو پیچیده است. این اقتضای آدمی است که در ساحت خلق خود همواره در معادلاتِ مخاطره‌آمیز «هست» و «نیست» با حجمی از «گزاره‌های گیج» درصدد رسیدن به درکی عمیق از دنیای نادانسته‌هاست؛
شیوع حیرتت جان را گرفته است
شگفتی دامن آن را گرفته است
متافیزیک آن عشقی که دائم
تمام وقت انسان را گرفته است
هجای این هیاهو شاید«عشق» است. این اکسیر احمر که حیرت هستی را به خود وا‌داشته است.به«ظاهر» آرام اما آتشی است که شعله و شرارش عقل و ایمان را به خاکستر نشانده است. ویرانی و ناکامی‌اش تنها به زبان شعر گویاست.اعتبارش از درک دیوانگی‌اش عاجز و اعجاز شعر از عبودیت و عصیانش،سرافراز «دنیای حیرت» دالان سترگی است که عشق در امتدادش بازیگری قهار است:هرلحظه به رنگی در تکثر و تکرار است:
گفتم آیا هیچ عیاری نبود
غار گفت: «…آری نبود…آری نبود»
بر لبان خستۀ پژواک‌ها
جز هجای «هیچ» تکراری نبود
«هیچ» هر سو مرگ‌آسا می‌وزید
می‌وزید و هیچ دیواری نبود
عذر خواه لحظه‌های زردمان
سایۀ سبز سپیداری نبود
در نگاه ما زمینی‌های زار
آسمان جز طرح آوری نبود
از حضور ناب عشق،آن وهم سبز
-هرکجا رفتم_ آثاری نبود
اعتراف به ندانستن و نادانسته در ساحت عشق و حیرت ، خودبینشی عمیق می‌خواهد که درک این معنی ورای فهم عامه است. ازاین‌روی وادی حیرت، در اندیشۀ شاعران، ساحت ملتهبی است که همواره در آشوب انتحار و توفان سهمناک شطح و شماتت است:
سودازده از شوق تو حیران شده بودم
آوارۀ شب‌های بیابان شده بودم
چون کشتی توفان شده در وحشت یک‌شب
در گسترۀ فاجعه ویران شده بودم
آشفتگی زلزله را دیده‌ای آیا
در فاصلۀ ثانیه‌ها آن شده بودم
برج کهنی بودم و دیدی که چه آسان
با خاک در آن واقعه یکسان شده بودم
با هیچ‌کسی هیچ نمی‌گفتم از این راز
اما به صد انگشت نمایان شده بودم
سیاح وادی حیرت، در جزر و مد افکار متلاطم خویش همواره به دنبال رسیدن به ساحل مجاب است:
هنوز ادراک ، در آغاز مانده است
دلیل کشف او در راز مانده است
دهان قاری خاموش هستی
به روی باغ حیرت ، بازمانده است
همه‌چیز انگار در قرائت خاموشی معنا می‌یابد. حتی اگر زمین باشی و حضور حیات، حلاوتت را آذین ببندد، از نگاه حیرت، بهار باغی است که تنها در سکوت، روایت می‌شوی. بی‌قراری، بازتابی از حقیقت آن معنای نامشکوفی است که هنوز به بیان نیامده است:
جیمه‌و ده ئاسمان نه‌ۊ وه‌ر نامه ئێ زه‌مینه
پاگیر خاک بۊم و دی مامه ئێ زه‌مینه
حوور و قسوور کامه، قسیه‌ێ نه‌پووڕ کامه
کاره‌و بهه‌شت نه‌ێرم،تا هامه ئێ زه‌مینه
ئه‌ر بوومه باوه‌ئاێم، ئه‌نجیر بووگ و باێم
هه‌م قه‌پ کوتم ده سێف و هه‌م وامه ئێ زه‌مینه
فه‌رده‌وس و باخ و باده‌ی، دانه جناب زاهد
که‌فته‌و من فه‌قیری ده‌ێ نامه ئێ زه‌مینه
تبعدی وادی حیرت، آن روح ناآرامی است که در کشاکش روزگار رها شده در باد، شاکی از حضوری است که ناخواسته به آن هبوط کرده است. دنیای مهتور سیاح سرگشتگی، دنیای درد و رنج های وسیعی است که تنها به بحث انسان الحاق شده است:
دووگه ئاساره‌ی گومێ ده ئاسمان نادیارێ
هه‌ر که چووگ و، که‌س نیه‌زانێ سه‌ر ده کام ئاسوو درارێ
که‌س نیه‌زانێ ئاسووێ هه‌س تا درارێ سه‌ر ده ئاسو
یا نیه هۊچ ئاسووێگ و دووگه توزێگ و غوباری
ئیمه چه‌یمن ده‌ێ زمینه‌و ڕا چه هاتیمه وه ئیره
کوو بۊه ده کونج سینه‌م، ده‌ێ سوئاله‌یله ئه‌مارێ

عجز آدمی از درک هستی و غرق شدن در وادی حیرت، انگاره‌ای است که همواره فکر و ذهن را به خود مشغول داشته است. پی بردن به دانش هستی تنها در جرعه‌ی مستی نهفته است که در این راه، شاعران با مدد از باده‌ی خیال و سرکشیدن سبویی از آن خود را رها از هر هیاهو، روی به کرانه‌ی نامکشوف دارند که دنیای «ظاهر حیرت» است.
—————————
توضیح:
شعرها از کتاب‌های زیر انتخاب شده‌اند:
نشد پروانه‌ی باغ تو باشم: مجموعه شعر ظاهر سارایی
در ستایش جهل: مجموعه شعر محمدعلی قاسمی
هۊچ بێ‌هچان: مجموعه شعر کُردی ظاهر سارایی

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *