……………………..
من و بیژن و ظاهر سارایی، سال ۱۳۶۸ در مقطع کارشناسی دانشگاه علامه طباطبایی در رشتههای علوم اجتماعی، علوم اقتصادی و ادبیات فارسی پذیرفته و بعدها در خوابگاه مدرس، هم اتاق شدیم.
بیژن، فردی متخلق به حسن سلوک بود. احترام به طرف مقابل، جزء هنجارهای رفتاری او بود. بر خلاف ظاهر جدیاش، دلی بسیار رؤف و مهربان داشت.
به شعر و موسیقی عشق میورزید. دفتری در قطع رحلی داشت که در آن بریدههای شعر و مطالب زیبایی که در نشریات و جراید می دید قرار میداد.
او مربی درجه یک هندبال بود. در درس و مشق نیز فردی منضبط و با برنامه بود. تمامی اساتید دانشکده اقتصاد و حسابداری برای او احترامی خاص قائل بودند.
بیژن، محل رجوع دانشجویان، برای رفع اشکالات درسی بود. او ساعاتی از وقت خود را به این امر اختصاص داده بود.
شبها که درس میخواند، ساعت خود را دو ساعت عقب میکشید تا بیشتر بنشیند و درس بخواند و این کار او مایهی مطایبه دوستان را فراهم کرده بود. هر وقت کسی میپرسید ساعت چند است؟ میگفتیم به افق تهران مثلا ساعت ۲ اما به افق بیژن ساعت ۱۲ شب است.
بیژن، بر خلاف دیگران که در پخت غذا سرهمبندی میکردند و هول هولکی ملغمه ای را تهیه و به خورد دیگران میدادند، بسیار منظم و با سلیقه بود.
بیژن در معلمی نیز هنرمند بود، خلاصه هر چه از خوبی بیژن بگویم کم گفتهام.
امروز سری به بیژن زدم و لبخند ملیحش را بارها مرور و با خود زمزمه کردم : گاهی چه زود دیر می شود.
او در کنار فرزند برومندش بود. امیر حسین، جوانی ورزشکار و نابغه بود که جامعه ورزشی و علمی او را زود از دست داد.
همسر گرانقدر بیژن، خانم صالحیپور از شاعرانی بود که در دهه هفتاد به خوبی شعر میسرود و در دورهای که حضور دختران در محافل فرهنگی و هنری بسیار محدود بود همیشه پای ثابت انجمن ادبی ما به شمار میرفت.
یاد و خاطره ی تمامی این عزیزان گرامی باد.
● بهروز سپیدنامه- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۱
.