…………………..
● مرتضی حاتمی
من به واسطهی زادبوم و باغ های پدری، زبان و حس درخت و باغ و کوچه باغ و میوه و نهال و آب و برگ و پیوند و خاک و دانه را لمس و درک کرده و رویش نهالی پر امید و کنجکاو که برای بالندگی و رشد تلاش می کند، را دیده ام…
در کنار باغبانی که نگران سرمای ۱۸ فروردین هر سال و سرماخوردن غنچه های ظریف و لطیف زردآلو و شلیل و آلو و … است و امیدوار به دمیدن نیمه ی دوم اسفند و اوایل بهار برای نهال کاشتن و پیوند زدن، را حس بوده ام…
دلسوزی باغبانی که خاک های پربرکت را زیر و رو میکند تا جریان پنهان و بارور خاک با نور و هوای تازه ترکیب شود و نیرویی شاداب و پر امید به ریشه ها برساند را دیده ام…
لذت دیدن برگ های شاداب و گل ها و شکوفه های گیلاس و شلیل و زردآلو و سیب و قطره طلا و …طراوت هوای بهاری را چشیده ام…
لبخند انار و گوشواره ی گیلاس های «هلندی» (تک دانه) و «مادری»(زرد) و سرسختی اما پاک دلی گردوهای «دربند» را شاهد بوده ام…
بر تنه های تُرد و لطیف گیلاس و آلبالو «پیوند شکمی» و بر ساقه ی سفت انگور «پیوند اسکنه» زده ام تا در فردایی نزدیک ازدواج و رویشی تازه و متفاوت را در باغ بینم…
من در کوچه باغ هایی قدم زده ام که آسمانِ پشت درخت ها به شکوه و زیبایی و تنوع رنگ و میوه و آواز پرنده ها و نغمه ی جویبارهایش و آواز عاشقانه ی «گول وه ناو شهی باخانمی/ شاو چرای دیواخانمی» حسرت خورده است…
و این مقدمه را تنها برای «عمران خودآموز» نوشتم.
او که باغبانی عاشق پیشه، دلسوز و مهربان است و زبان دانه و نهال و درخت و باغ و زمین و نور و آفتاب و کوچه باغ و میوه و… می داند و با دنیای شان همراه است.
او باغبانی است جان آگاه و با تجربه که حس رویش و طلوع و بالندگی از دانه تا درخت را به خوبی می فهمد.
او سختی ها و مشکلات باغبان بودن را هم عاشقانه به جان خریده و بی ترس و دلهره و با توکل به «او» همراه و همدل گام برداشته است.
او در زمینی پر برکت، دانههایی کاشته که در عمق خاک ریشه دوانده و به آفتاب سلام گفته اند.
او زبان آفتاب و باران و ابر و نسیم را می داند و با آنها همکلام بوده تا در تلاشی مشترک، دانه های اندیشه و خرد را بارور کنند.
او برای نهال ها، قصه ی رویش و امید گفته تا در برابر سختی و برف و سرما و طوفان دل شان نلرزد و ساقه شان خم نشود.
او برای غنچه های نجیب گل، لالایی خوانده تا آرامش و مهربانی را به خوبی حس کنند و با امیدواری و شوق به رویشی تازه، به خواب بروند.
او راز دانه و آب و خاک را می داند و این راز را برای نسیم گفته تا داستان تلاش و کوشش را برای سرسبزی و نشاط و بالندگی باغ به گوش همه برساند.
«خودآموز»؛ باغی را آباد کرده و به جا گذاشته که مثل «چهارباغ» و «باغ کلانتر» و «آلوسان دکترمعاون» و «باغ های خوره تاو» «ساوزه چیا» و… ده ها سال بعد، سایه و ثمر و نشاط و امید و حرکت و نام نیکش بر سر در این باغ برای مردم به یادگار بماند و همین اورا بس!
و ما در میان این باغ باصفا که لبریز از صداهای مختلف است زیر لب زمزمه می کنم:
«زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.»
و این باغ آباد و پرشکوه و پر درخت اکنون به دست باغبانی رسیده که خود مشق باغداری را می داند و تلاش خواهد کرد تا «هوشمندانه» و با بهره مندی از دانش و تجربهی همه ی دوستان و علاقه مندان به شادابی و رویش و جوانه، بر پویایی و بالندگی و رشد همه ی جانبه ی باغ بیفزاید و در شکوه مندی ای زیبا، حال و اوقات خوش را به همه انتقال دهد. برای پویایی این میراث جاودان به او کمک کنیم و برای توفیقش دعا…
آقای عمران خودآموز!
برای همت و تلاشت که با جمله یاران همدل و همراه برای آبادی باغ فرهنگ و ادب و هنر و رسانه و… استان ایلام از دل و جان مایه گذاشتی، بسان تمام درخت ها تمام قد می ایستم و برایت دست می زنم.
باغت آباد!
حال دلت خوش!
سرافرازی و سربلندی و سلامت مهمان همیشگی لحظههایت باد!