…………………………..
سکوت است وسراسر مکه درخواب
حرا تنها به زیرِنور ِمهتاب
دراین بُرجِ بلندِ سنگِ خارا
نیایش می کند،مردی خدا را
زیارب ،یاربِ لبهای خاموش
حرا گردیده سرتاپا همه گوش
نسیمِ یاالهی، یا الهی
رهائی بخش ما را از تباهی
معطّر کرده امشب، هرکجا را
زمین را، آسمانها را، فضا را
در آن سو مادران در بیم وتشویش
هراسان، در غمِ دردانهی خویش
که فردا هر زنی دختر بزاید
ازآن دلبندِخود، دل کَند،باید.
پریشان،خسته،در گورش نهادن
چنین پاداش را فرزند زادن؟!
ز ِداغِ کودکان خفته درخاک
دلِ هر مادری گردیده،صد چاک
ندایی میرسد، امشب زِ گردون
که فردا می شَوَد، گیتی دگر گون
خدا، از اوجِ والای خدایی
گُزینَد بندهی دَردآشنایی
هویدا درتَبَر، خشمِ دلِ ریش
بُتان را بشکنَد، با تیشهی خویش
خُدایِ مهربان، پیغامِ خود را
سر آغاز پیامَش، نامِ خود را
فرستد نزدِ یارِ برگُزیده
ندایِ آن مُنادی را، شنیده
الهی!یا الهی! یا الهی!
رهایی بخش، مارا، از تباهی.
به کوه و دَشت،می پیچد ،صدایی
بِهِشتی بانگِ فرمانی خدایی
ندایِ اِقراء اِقراء در دلِ شب
به جانِ مصطفی زد آتشِ تب:
بِخوان امشب سرودی آسمانی
به نامِ جانِ جانان، یارِ جانی
به نامِ آن که جانها، آفریده
سخن را در زبانها آفریده
بَشر را آفرید، از خونِ بسته
کلامَش در دل و در جان نشسته
به خود می گفت، شب بیدارِ در غار
خدا جوی، خدا پویِ خدا یار:
“خداوندا! چنین فرمانی از کیست؟
طنینش چون صداهای دگر، نیست
گمانم، این صدایی آسمانی ست
پیامی تا قیامت، جاودانی ست
نسیم آغشته با بویِ بِهِشت است
صدا،گوئی که از کوی ِبهشت است”
نگاهِ خویش، سویِ آسمان کرد
بسی اندیشه ،در رازِ نهان کرد
ندائی بود و نور و،روشنائی
فرشته، حاملِ وحیِ خدایی
ندا و نور،چون با هم در آمیخت
گُلابِ وحی، بر غارِ حرا ریخت
شگفتا ! دید او روح الا مین را
پیام آور، خدایِ عالَمین را
هراسان گفت:”من خواندم، ندانم
خدا را!من ، چگونه می توانم
بخوانم،آنچه می گوئی تو ای دوست
مرا برگو چه می پو ئی تو، ای دوست
جوابش داد”جبرائیل” کِاَی یار
ثنا گویِ خدایِ خویش در غار
بخوان با من”مُحَمّد” نامِ داوَر
خدا مَنصَب تو را داده پیامبر
خدایَت خاتَمِ پیغمبران کرد
تو را شایسته ی این ارمغان کرد
بخوان امشب،بخوان،نامِ خدایت
خداوندِ بَدایت تا نهایت
سرشتِ آدَمی را از”عَلَق” کرد
پناهِ مَردُمان،”رّب الفَلَق” کرد
به انسان، آنچه”لَم یَعلَم” بیاموخت
چراغِ دل به نورِ دانش افروخت.
٭٭٭٭٭٭
مُحَمّد (ص) خواند، با “جبریل” شادان
مبارک نامِ جانِ جانِ جانان
پیام آور شد از دادارِ هستی
در آن دورانِ شِرک و بُت پرستی.
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
شاعر : ایرج خالصی
تهران. ۱۳۸۴