آخرین شب پاییز است و میگویند طولانیترین شب سال و ما باید تا سپیده دم بمانیم وخورشید را به طلوعی دیگر پیوند زنیم.
● عبدالحسین رحمتی- شاعر و نویسنده
ما از نسل روشنایی هستیم، همان “ما گلهای خندانیم، فرزندان ایرانیم” و حق داریم که هندوانه وآجیل وشیرینی برسفرههای یلدایی بچه هایمان لبخندبزند. ایران من، فقیرنیست، مادری است که امید میآفریند و پا به پای شاهنامهی فردوسی زمزمه میکند:
چوایران نباشدتن من مباد/بدین بوم وبر زنده یک تن مباد!
سفرهی یلداییمان خالی است؛ ولی قرار نیست اگر گردویی نباشد و آیندهگویی با پوکی و پُری آن انتخاب نشود، قصهی یلدا ناتمام بماند. ما با ترنم حافظ و شاهنامه در پرتو نورچراغ میمانیم تا اهریمن تاریکی فرصت نیابد.هندوانهای اگر نیست تا از تابستان، گرمایی بیاورد، پدران و مادران این سرزمین اهورایی، وجودشان، نگاهشان،نام ویادشان پراز نور و ناز و روشنایی وگرمابخش محفلمان هستند.اناری اگر نیست، ترانه وشادی ها و زایشها درلبخندهای زلال، جاری است.مهم نیست پستهی چند صد هزارتومانی را ازسفرههایمان دریغ کردند. مهم این است که نفسهایمان پر ازعشق و مهربانی وامید است وچراغی از عشق و دانایی روشن است و راهمان راگم نکردهایم. تورا دوست دارم ایران سربلند! و شبهای یلداییات همیشه ماندگارند.
به آب، صبح، آینه و خندههای آفتاب!
بگو چه وعده دادهای همیشه سبزماندهای!
بنازمت که مثل من به عشق تکیه دادهای
و دل به کس ندادهای همیشه سبز ماندهای!