پروفسور!…

آر

…………………….

مهدی آرمانی

قصه‌های زیادی از زبان این و آن درباره‌اش شنیده بودم و نقل زبان کوچه و بازار بود، احاطه و تسلطی که بر علوم و فنون گوناگون از خود نشان داده بود باعث شده مردم لقب پروفسور را برایش انتخاب کنند.
عصرها روی صندلی می‌دیدمش؛ گاهی تنها و گاهی چند نفری که پیشش می پلکیدند و چشم‌هایشان را به دهان و دست‌های معلق‌‎اش در هوا می‌دوختند.
پروفسور در هر زمینه‌ای صاحب نظر بود و گاهی که بخت با رانندگان تاکسی همراه بود و سوار بر تاکسی می‌شد، رانندگان سوالات خود را پشت سر هم می پرسیدند و پروفسور بدون هیچ مکثی سوالات را جواب می داد و در بازار هم همه دیده بودند بقال‌ها به خود می بالیدند که پروفسور از مغازه آن‌ها خرید کند و از این فرصت استفاده می‌کردند و سوالات تلنبار شده خودشان را با پروفسور مطرح می کردند و پروفسور بدون هیچ لکنتی جواب می‌داد.
پروفسور گاهی هوس اصلاح سرش می‌کرد و بر صندلی می نشست و خودش را درست در مقابل آیینه صاف آرایشگاه می دید و باز انبوه سوالات بود باید جواب می‌داد!
در شهر پیدا و پنهان بود و به هر سوالی جواب می‌داد و هیچ کس را نمی توانستی پیدا کنی که کلمه «نمی دانم» را از او شنیده باشد!
پروفسور همه فن حریف بو؛ اقتصاد، سیاست، ادبیات، فلسفه، پزشکی و….همه فن حریف بود!
و هر سوالی که از پروفسور پرسیده می شود فی‌الفور جواب می داد:
فلسفه! سال‌هاست اسیر فلسفه ام!
خوراک ذهنی‌ام، همین انگاره‌های فلسفی است!
ادبیات؟!…سال هاست قلم فرسایی می کنم و چندین مجلد آماده چاپ دارم!
و البته دستی بر آتش شعر هم…
پزشکی؟! تمام امحاء و احشاء را برایش تشریح می‌کرد!
اسامی تجاری و لاتین داروها را برایت ردیف می‌کرد!
به دنبال پروفسور راه افتاده بودم و به هر کجا که می رفت مثل سایه به دنبالش بودم و همه جا بود!
بقالی، نانوایی، بازار،مترو، پارک، دانشگاه، نقطه نقطه شهر، جولانگاه پروفسور شده بود.
موقع حرف زدن هم گاهی دستی به عینکش و گاهی دستی به ریش‌هایش که بیش از هر چیزی جلب توجه می‌کرد می‌کشید و برای هر مسأله‌ای راه حل می‌داد.
جوان ها گاهی عشق پروفسور می‌شدند و به هوای او ریش‌هایشان را پروفسوری می‌زدند و ادای او را در حرف زدن و استفاده از کلمات قلنبه سلنبه نشان می‌دادند.
پروفسور میانسال بود و اکثر روزها کتاب های قطور در دست می‌گرفت و شهر را دور می زد و به هر اداره و سازمانی که می رسید داخل می‌شد و سریع بر می‌گشت و در شهر شایع شده بود به رتق و فتق امور می‌پردازد و در هر اداره و سازمانی دستی بر آتش دارد.
از دیگر شاهکارهای پروفسور تغییر قیافه دادنش بود و در این فن چنان استادانه عمل می کرد که کسی سر سوزنی هم شک نمی‌کرد و عجیب‌تر این بود به هر شکل و قیافه ای که در می آمد ریش‌هایش هیچ تغییری نمی کرد و به هر صورت و چهره‌ای می آمد!
پروفسور را در شهر می دیدم؛ گاهی در شمایل پیرمردان، گاهی در تیپ جوانان و گاهی در قلنبه گویی و فلسفه بافی نوجوانان!
پروفسور شعبده باز بود! شکل خودش می‌شد، شهر را دوره می کرد و برای گره گشایی درهر صنفی راهکار می داد و دهانش همیشه در حال باز و بسته شدن بود و گاهی هم که گرم صحبت و حرف زدن می شد رگ‌های زیر گردنش پیدا می شد و بالا و پایین می رفت!
هیچ وقت هم کسی ندیده بود که فک های پروفسور ثابت باشد و برای لحظه ای هم فک های او را ندیده بودند که از کار افتاده باشد!
پروفسور نقل دهان مردم شده بود و در کوچه و خیابان و ازدحام بازار حرف از او بود!
پروفسور در همه جای شهر بود و همه شهر پر از پروفسور بود!

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *