………………………….
♦نعمتاله آرماننیا
دنبال چیزی در داخل کمدی میگردد. ما را که می بیند وقعی نمینهد، کارش را ادامه میدهد و جستجو میکند، شاید دنبال گمشدهای میگردد: جرعهای محبت؛ محبتی که در بیرون و در خانه فرزندانی است که او را فراموش کردهاند. مادران، این فرشتگان زمینی را میبینی که گویا توان پرواز از بالهایشان گرفته شده است. آهنگ شادی در حال پخش است. فضای زیبایی تدارک دیده شده است؛ گل آرایی و تزئین. سلامشان که میکنید، هاج و واج، فقط نگاهت میکنند. شاید با واژه سلام نیز غریبه شدهاند. آن دیگری از دور، ما را صدا میزند و خوش آمد میگوید، او -استثنائاً- سرحالتر و شاداب است و گله و شکایتی ندارد. یکی از مادران با تصور گوشی و با توهم فرزندانش، با آنان تلفنی حرف میزند، با لحن آمرانه، انگار دستورِ چیزی یا کاری را میدهد، غافل از آنکه او دیگر، کدبانوی خانه نیست.
اینجا دنیای دیگری است، «دنیای فراموش شدگان». از صورتهای خسته و افسرده آنها پیداست که چقدر احساس غربت می کنند. مادر را ستون خانواده نامیده اند، اما دریغ که این ستونها سالهاست که فرو ریخته اند. به راستی آن بیرون، آن خانه های بی ستون، آیا همچنان استوار و پا برجا مانده اند؟
اینجا آسایشگاه نام گرفته است، اما آسایش او زمانی فراهم است که چشمش به دیدن فرزندنش باز شود.
گویا این مادران صرفاً مأمورانی بوده اند که زندگی و رفاه فرزندانشان را فراهم و دنبال سرنوشتشان در این گوشه خلوت آمده اند. لالایی خوانهای آن سالها، دیگر با موسیقی و داروی خواب هم خوابشان نمی برد. مگر می شود از آنها لالایی خواندن انتظار داشت؟
فقط جسمشان اینجاست و روحشان سالهاست که عروج کرده و در بهشت، جای گزیده است. این فرشتگان زمینی، روزی همهکاره خانه بودهاند و حالا عدهای، دلسوزانه جسمشان را جابه جا می کنند.
اینجا میدان قرآن شهر ایلام، جنب تالار پیوند، «مرکز آسایش»، تنها سرای سالمندان زن ایلام است.
به گفته «طیبه صیدخانی» مسئول مرکز، ۳۸ نفر بانوی سالمند از اقشار مختلف در این مرکز نگهداری میشوند. او اصلیترین و فوریترین نیاز ساکنان این مرکز را مواد غذایی، پوشینه بهداشتی، دارو و مواد بهداشتی میداند. صیدخانی تأکید می کند که داروهای مکمل، ویتامین، ماسک، دستکش و مواد ضدعفونی کننده از نیازهای این مرکز در حال حاضر در زمان همه گیری ویروس کرونا است. او با ابراز تأسف، از عدم مشارکت مردم برای کمک به آسایشگاه میگوید.
به گفته صیدخانی این مرکز مدت ۷ سال است که با مدیریت وی و زیر نظر بهزیستی استان به بانوان سالمند ارائه خدمت می کند.
هر چه هست هر کس اینجا را می بیند حاصل دیدارش چیزی جز بغض نیست، که آن بغض را یا با خود می برد یا همین جا می ترکد و تبدیل به اشک می شود، “اشکی که شاید او هم ماتم می گیرد”.
اینجا را باید دید و بغض کرد و اشک ریخت و آرزو کرد تا شاید روزی این آغوشهای پر محبت با حضور فرزندانی با محبت، پر شود.
مادر! نمی دانم فرزندت در آخرین لحظه ای که تو را اینجا آورد، چه حسی داشت؛ اما مطمئن باش آن حس هنوز در جانش جریان دارد او محبت را یکجا، اینجا، امانت گذاشت و رفت… .