………………………
●عبدالصاحب ناصری
پس از ۴۲ سال ارتباط مستمر با درس و مشق و مدرسه و آموزش و پرورش، ضمن شکرگزاری نان و نمک این سفره، میخواهم درونیترین قضاوت خود را پیرامون کلیت امر آموزش و پرورش ایران، اظهار نمایم و آن اینکه:
” آموزش و پرورش گورستان بزرگ استعدادها، قاتل مباشر خلاقیتها
قالب یکسان سازی انسانها و خاستگاه رقابتهای تعاون ستیز و فردگرا ست! ” این داوری نه اختصاص به دوره و دولتی خاص دارد، که حاصل تجربه ای زیسته به عمر چهار دهه است.
آموزش و پرورش ما گرفتار دوری شده است که مدام گذشته را باز تولید می کند و پشت به آینده دارد!
بر من روا نیست که منکر تلاشهای گاه به گاه دلسوزانی شوم که برای شکستن این دور و تسلسل دلیرانه و فداکارانه مجاهدت نموده اند، اما ماهتاب این مجاهدتها زود در محاق، و رنج این تلاشها بر باد رفته است! این سخن کسی است که تمایل دارد پیکرش در حیاط مدرسه ای به خاک سپرده شود تا میزبان گام های هر روزهٔ دانش آموزانش باشد. تا صبحگاهان با سرود ملی و به احترام پرچم وطنش از گور برخیزد و با صدای زنگ آخر همهمهٔ شادمانی بچه ها در جانش نشیند! آموزش و پرورش را باید از اوضاع و احوال جامعه مطالعه و داوری کرد، از بانک و بازارش، از کارگر و کارمندش، از تردد و ترافیکش، از مدیر و وزیر و وکیلش، از صنایع غذایی و بهداشتی اش، از مسجد و مدرسه اش از پزشک و پیمانکارش، از راه و فرودگاه و ساختمانش، از خشم و خشونتش، از مهر و مدارایش، از …
ممکن است درصدی از تجهیزات آموزشی تغییر کرده باشند، اما روش ها بر همان مدار معیوب در جریان اند!
برای خروج از این وضع باید معلم تربیت کرد، معلم!
…و من اندکی بیش از چهار دهه بیم ندارم که بگویم: باز هم کودکانه در تنگنای دلتنگی ها و در خیال خاطر خویش، با دستی، دست مادر و با دست دیگر گوشهٔ عبای عربی اش را محکم می گیرم، و با خود زمزمه می کنم:
” گلستان آموزش و پرورشام آرزوست! “