متلایف، همان ورزشگاهی بود که نوجوانی هجدهساله برای نخستین بار پیراهن زرد برزیل را پوشید؛ حالا همانجا، مردی سیوچهارساله آخرین قدمهایش را برداشت. فوتبال گاهی شاعر خوبی است.
فوتبال حافظه عجیبی دارد. گلها را به یاد میآورد، جامها را قاب میگیرد، قهرمانها را جاودانه میکند؛ اما شکستها را نه. شکستها را به صاحبانشان میسپارد تا تا آخر عمر با خود حمل کنند.
امشب، آن شکست روی شانههای نیمار نشست.
وقتی داور سوت پایان را زد، نتیجه فقط یک عدد نبود؛ برزیل یک، نروژ دو. آن سوت، پایان یک نسل بود. پایان رویایی که از سانتوس شروع شد، از بارسلونا عبور کرد، در پاریس زخمی شد، در ریاض پیر شد و دوباره به خانه برگشت؛ اما هرگز به چیزی که از او میخواستند نرسید.
او قرار بود جام جهانی را ببرد.
اصلاً مگر میشد نبرد؟
همه چیز از همان روزی آغاز شد که نوجوانی لاغر با موهای خاصش توپ را طوری نوازش میکرد که انگار قوانین جاذبه برایش نوشته نشده بود. برزیل بعد از رونالدو، رونالدینیو، کاکا و آدریانو دنبال یک منجی تازه میگشت. کشوری که شماره ۱۰ را فقط نمیپوشد؛ آن را زندگی میکند.
شماره ۱۰ روی دوش نیمار افتاد؛ نه مثل یک پیراهن، بلکه مثل صلیبی که باید تا پایان حملش میکرد.
هر جام جهانی، قصهای برای گریه داشت.
در ۲۰۱۴، وقتی همه چیز آماده بود تا برزیل در خانه جشن بگیرد، زانوی بازیکن کلمبیا در دیدار یک چهارم نهایی ستون فقراتش را شکست و رؤیا همانجا روی چمن بلوهوریزونته ماند. چند روز بعد، برزیل بدون نیمار هفت گل از آلمان خورد و جهان فهمید آن تیم، بیش از هر چیزی، به یک نفر وابسته بود.
در ۲۰۱۸، نسل طلایی بلژیک آنها را کنار زد و باز هم در یک چهارم نهایی حذف شدند.
در ۲۰۲۲، کرواسی آخرین ضربه را زد. نیمار گل زد، دوید، فریاد کشید، فکر کرد همه چیز تمام شده؛ اما فوتبال همیشه پایانش را خودش مینویسد. کرواسی بازی را به پنالتی کشاند. پنالتیها آمدند و برزیل رفت. آن شب، نیمار روی زمین نشست و انگار بخشی از وجودش همانجا جا ماند.
او بعدها گفت آن شکست، روحش را فلج کرده بود. فوتبال باشگاهی نیمار هم بعد از آن جام دیگر هرگز مثل سابق نشد.