یادداشتی بر رمان « تنها جایی که نفس می‌کشم»

IMG_20260705_164437_027

…………………………………

✍مهدی آرمانی/ نویسنده و منتقدادبی

رمان «تنها جایی که نفس می‌کشم» اثر نویسنده ایلامی، شاهین فولادوند است که در سال ۱۴۰۴ ازسوی «انتشارات یکشنبه» به چاپ رسیده است.

فولادوند از نویسندگان جوان ایلامی است که پیش از این آثاری چون، لحظه‌های بی‌قراری، اشک عشق، شب تلخ، نوازش های عاشقانه،آدمک مخوف را به چاپ رسانده است.

رمان تنها جایی که نفس می‌کشم رمانی کم حجم و در صد و یازده صفحه است.

درون مایه این اثر را می توان روان شناختی و اجتماعی نامید چرا که به موضوعی پرداخته، که هم از نگاه علم روان شناسی و جنبه های روان شناختی قابل تأمل است هم از اثرات اجتماعی و فرهنگی قابل ارزیابی و بررسی است.

نویسنده در اثر، تنها جایی که نفس می کشم با انتخاب سوژه ای نو، و نگاهی دیگرگونه، سرگذشت پسر جوانی به نام (کیارش) را به تصویر می کشد که دچار اختلال هویت جنسی (ترنس) است و در خانواده ای آسیب زا به لحاظ اقتصادی و روانی زندگی می‌کند.

کیارش، از همان دوران کودکی به بعد به متفاوت خود پی می برد و با آغاز شروع دوران نوجوانی، دورانی که گرایش های عاطفی و جنسی شکل می گیرد و سن هویت یابی نیز هست دغدغه های او نسبت به جنسیت شدت می گیرد و از پذیرش نقش های جنسی و رفتارهای جنسی مردانه بیزاری می شود و از طرف خانواده (پدر) به شدت مورد بی مهری و آزار و تنبیه های بدنی و روانی قرار می‌گیرد.

کیارش، در مدرسه، از طرف گروه همسالان طرد می شود، مجبور است نگاه های سنگین را تاب بیاورد.

آغاز داستان، صحنه ای است از آشفتگی و سرگذشتگی پسری جوان، در نیمه شبی سرد و پاییزی، رانده از خانواده و جامعه، به دنبال جایی است که بتواند نفس بکشد و خودش باشد.

کیارش، غرق، در افکار و واگویه های خود است و صحنه های تلخ گذشته را بی‌اختیار در ذهن خود تکرار می کند.

حرف های گزنده و تلخ پدرش در دایره ذهن او می چرخد:

«مردم پسر دارند، منم خیر سرم پسر دارم. نمی دونم این چه بدبختی بود که پای منو گرفت! انگار با شیطون خوابیدم بچه‌ام این‌جوری شد.ای بر پدرت لعنت پری که کاش خودت و بچه ت سر زا رفته بودین.»

در صحنه ای دیگر، که مادر از راه می رسد آن صحنه ی تلخ تکرار می شود:

«این چه کاریه کیا؟ خدا مرگم بده اگه بابات ببینه هر دومان را می کشه»

دست هایم را کشید و هلم داد.آب داغ را باز کرد و با صابون به جان صورتم افتاد. ناخن های بلندش که لاک آبی داشتند سرخی لبم را پاره کردند.

فریاد می‌کشید. «تو پسری. نباید از این کارها بکنی. تو باید مرد بشی. قوی بشی. ریش دربیاری، نه ماتیک بزنی.»

با خودش واگویه می کند از دختر درونم که پشت ظاهر پسرانه ام هر روز بیدارتر می شود، خسته ام. دلم می خواهد خسته بودنم را فریاد بزنم و به گوش همه برسانم؛ اما نمی توانم. سال هاست که در قفسی زندانی شده ام و هر چه که جلوتر می روم، میله های این زندان برایم بزرگ و بزرگ تر می شود.

دیگر این صحنه ها، برایش تکراری است.

«هی وایسا بهت می‌گم»

نگاه وحشی اش را می بینم که برایم چشمکی می آید و مچ دستم را سفت می‌گیرد.

کیارش در تنهایی و شب به دنبال کافه ای است که آگهی داده بود و آنجاست که با تیرداد آشنا می شود.

پسری جوان و بلند قد و شیک پوش، که ابتدا، از پذیرش او در کافه سر باز می‌زند.

تیرداد، بعد از آگاهی از شرایط زندگی کیارش، و اینکه، هیچ حمایتی از او نمی شود می پذیرد در کافه کار کند.

دوست داری پیش من کار کنی، مگه نه؟!

سرم را تکان می دهم و برایش لبخند می زنم.

” هر چند برام دردسر می شه، ولی باشه بهت کار میدم، فقط باید یه قولی بدی؟

چه قولی؟

« قول بدی که زیاد به خودت نرسی. متوجهی که چی دارم می‌گم؟

می‌دونم برات سخته، اما یه کم مردونه رفتار کن تا اون قدر نگاها را سمت خودت نچرخونی.»

کیارش، بعد از مدتی در کار در کافه، گرایشی عاطفی نسبت به تیرداد پیدا می‌کند و در نهان خود شور و اشتیاقی آتشین نسبت به او احساس می‌کند.

کیارش، سندرم وار، در خلوت خود به تیرداد عشق می ورزد و خیال پردازی های عاشقانه نسبت به او دارد و شروع آشنایی اش، با تیرداد فصل دیگری، از کتاب زندگی اوست.

تیرداد، تکیه گاه عاطفی و روانی اوست؛ اولین کسی است که او را پذیرفته، همدلی با او داشته و در شب تولدش در همان کافه برایش جشن تولد گرفته!

گذشته بر زندگی کیارش، سایه انداخته، تروماهای کودکی آزارش می دهد.

تنها، دوست دبیرستانش( نیما) او را پس می زند  و اوست و ( آنیمایی) به شدت تکثیر شده در وجودش!

نویسنده اثر،  تنها جایی که نفس می‌کشم  فضایی را ترسیم می‌کند که فضایی واقعی و برگرفته از جامعه است؛ تیردادی، که در گذشته اش، تلخی هاست؛ پدری که او و مادرش را رها می کند؛ ازدواج با تارا، با فرزندی ده ساله، و اعتیادی افسارگسیخته در ارتباط های بیمارگونه با زنان، کیارش، مولود ناکامی‌های زندگی پدرش (اصغر) و مادر، که بعد از دوازده سال نازایی، فرزند اول خانواده است.

مادری که مجبور است زندگی را تاب بیاورد و با اصغر کنار بیاید.
اصغر، که به نوعی نمادی از ناآگاهی است.
و به نوعی، تداعی گر، برخوردهای ظالمانه و تحقیر آمیز با بیماران دچار اختلال هویت جنسی یا ( ترنس هاست.)
نویسنده به خوبی توانسته است تنهایی گسترده ی کیارش را توصیف کند.
و از طرفی جرقه های امید را در او به نمایش بگذارد.
کیارش، شخصیتی، مهربان و دوست داشتنی، که تنها خودش می خواهد باشد
و سخت در تلاش است که کاری پیدا کند و بتواند هزینه های عمل خود را فراهم سازد.
شخصیتی که با وجود همه ی ناکامی ها و تلخی های زندگی تن به هرزگی نمی دهد.
و در دیالوگی که با تیرداد دارد:
« شاید حق با شما باشه. خیلی از ترنس ها خیلی چیزها رو رعایت نمی‌کنن. ما همین جوری هم حرف پشت سرمون هست، اما همه مثل هم بی بند و بار نیستن»
امیر‌علی، شخصیت دیگری است که در ادمه داستان، کارکردی متفاوت‌گونه دارد؛ پسری جوان، آرام، منطقی، دارای ثبات عاطفی و روانی.
امیرعلی، نمودی دیگر از جامعه است؛ از افرادی که قضاوت نمی کنند.
در هارمونی افراد دست نمی برند و دیگران را همان گونه که هستند می پذیرند.
امیر علی، به پیشهاد تیرداد به کافه می آید و آنجا، نقشی همدلانه و حمایت گرانه از کیارش دارد.
و همچنین، در ادامه داستان، بعد از اینکه تیرداد، از گذشته ی خود با امیر علی می گوید بیشتر نقش حمایتی و عاطفی او برجسته می شود.
و ناخودآگاه در ذهن خود نقش روان شناسان رواندرمانگران را تداعی می کنی.
آنجایی که همدلی دریافت می شود. انعکاس احساسات هست و البته فراتر از این، تکنیک های درمانی سازمانی شده.
نویسنده اثر می توانست، شخصیت دیگر را در این اثر می آورد روان شناس یا رواندرمانگری که گاه در داستان حضور می یافت!
رمان  تنها جایی که نفس می کشم به زندگی و چالش های افرادی پرداخته است که ناخواسته دچار اختلالی هستند که در همه جا دنیا وجود دارد و به نوعی پذیرش این افراد در جامعه حتی پس از
طی کردن فرایند درمان و تغییر جنسیت همراه با سختی هاست.
اختلال هویت جنسی” آشفتگی جنسی ملال جنسی”، به شخصی اطلاق می شود که جنسیت تعیین شده در بدو تولد که معمولا بر اساس اندام های خارجی تعیین می شود با هویت جنسی او  یعنی حس روانشناختی فرد از جنسیت خود همسو نیست.
اختلالی که در کتاب DSM_5 کتاب ” راهنما تشخیصی و آماری اختلالات روانی” تألیف انجمن روان پزشکی آمریکا، به عنوان یک بیماری و اختلال تعریف شده است.
احتلالی که در شروع علائم آن در کودکی است و شدت علائم همزمان با شروع دوره نوجوانی است آنجایی که گرایش های عاطفی و جنسی فعال می شود.
و نقطه ی شروع داستان، هم از همان دوره سنی است که سن هویت یابی است و انجام نقش های جنسی متناسب با جنسیت است.
نویسنده اثر، تنها جایی که نفس می کشم با قلمی روان و نثری محاوره گونه، و گاه نثری شاعرانه، در بخش های پایانی کتاب، توانسته اشتیاق لازم را در مخاطب اثر برانگیزاند و اثرات عاطفی و روانی را در خواننده به جا بگذارد.

از نثرهای شاعرانه این اثر؛
«شاهزاده‌ی دوست داشتنی.
از خودت مراقبت کن.
به خاطر پاییزی که با تو در آن قدم نزده ام.
به خاطر زمستانی که در آن دست های سرد تو را نگرفته‌ام.»
به …
رمان تنها جایی که نفس می کشم فریادی است بر سر جامعه، که «کیارش»‌ها را دریابیم بیش از آن که به مرگی خودخواسته «خودکشی» خاتمه پیدا کند یا به مرگی…
در آن پاره از داستان که تأمل می کنی و اندوهناک نگاه؛
« به کسی مشکوک نیستی؟»
« نه. کیا با کسی دشمنی نداشت. صبح با خودم می اومد کافه تا شب کار می کرد.
اصلا کسی رو نداشت. همه آرزوش این بود
که پول دربیاره و جراحی بشه تا به خود واقعیش برسه که کشتنش.»
« گواهی پزشکی قانونی نشون می ده که خفه ش کردن.»

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *